شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٢ - تزييف سخن هامان عليه اللعنة
پاينده است و اين پايندگى شركت با حق نيست بلكه بقاء به اوست.
|
راه زن هرگز گدايى را نزد |
گرگ گرگِ مرده را هرگز گزد؟ |
|
|
خضر كشتى را براى آن شكست |
تا تواند كشتى از فُجّار رَست |
|
|
چون شكسته مىرهد، اشكسته شو |
أمن در فقر است اندر فقر رو |
|
|
آن كهى كو داشت از كان نقد چند |
گشت پاره پاره از زخم كُلَند |
|
|
تيغ بهر اوست كو را گردنى است |
سايه كافكنده است بر وى زخم نيست |
|
|
مهترى نفط است و آتش اى غَوى |
اى برادر چون بر آذر مىروى؟ |
|
|
هر چه او هموار باشد با زمين |
تيرها را كى هدف گردد ببين |
|
|
سر بر آرد از زمين آن گاه او |
چون هدفها زخم يابد بىرفو |
|
|
نردبان خلق اين ما و مَنى است |
عاقبت زين نردبان افتادنى است |
|
|
هر كه بالاتر رود أبله تر است |
كاستخوان او بتر خواهد شكست |
|
|
اين فروع است و اصولش آن بود |
كه ترفُّع شركت يزدان بود |
|
|
چون نمردى و نگشتى زنده زو |
ياغيى باشى به شركت مُلك جو |
|
|
چون بدو زنده شدى آن خود وى است |
وحدت محض است آن شركت كِىَ است |
|
|
شرح اين در آينه اعمال جو |
كه نيابى فهم آن از گفت و گو |
|
|
گر بگويم آن چه دارم در درون |
بس جگرها گردد اندر حال خون |
|
|
بس كنم خود زيركان را اين بس است |
بانگ دو كردم اگر در دِه كس است |
|
|
حاصل آن هامان بد آن گفتار بد |
اين چنين راهى بر آن فرعون زد |
|
|
لقمه دولت رسيده تا دهان |
او گلوى او بريده ناگهان |
|
|
خرمن فرعون را داد او به باد |
هيچ شه را اين چنين صاحب مباد |
|
ب ٢٧٧٢- ٢٧٥٤ كشتى شكستن خضر: چنان كه در قرآن كريم آمده است پادشاهى بود كه كشتىهاى مردم را به بيگار مىگرفت، همراه موسى كشتى ملاحى را شكست و موسى (ع) بر او خرده گرفت و همراه موسى گفت كشتى را شكستم تا از دستبرد پادشاه مصون ماند. (نگاه كنيد به: تفسيرها، سوره كهف، آيه ٧١ به بعد) فُجَّار: جمع فاجر: بد كار.