شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠١ - تزييف سخن هامان عليه اللعنة
تو: خطاب به هامان است و هر كه سيرت او دارد.
حالت بد: كنايت از قدرت ظاهرى.
دولت: جزء اول آن «دَو» است و جزء دوم «لت»: ضربت. اول دولت دويدن است براى به دست آوردن و آخر آن لت خوردن.
خز خزان: اندك اندك واپس كشيدن، خزان خزان رفتن.
بهار خزان شدن: دولت وبال گشتن.
مشرق و مغرب: كنايت از گذشت روز و شب. (روزگارى كه پايدار نيست چگونه كسى در آن پايدار تواند زيست.) زهر در جان آگندن: كنايت از فريفتن و گمراه ساختن.
مُوبِد: اسم فاعل از ايباد، از ثلاثى وَبد. اوبَدَهُ: او را تنها گذارد. «مُوبد» در بيت كنايت از «واگذارنده» است. بعض شارحان موبد را روحانى زرتشتى معنى كردهاند و خطاست.
مردم با حرمت نهادنِ صاحبان قدرت آنان را تباه مىكنند. (اگر اعتقادى بدين حقيقت نداريد به قوم عاد بنگر.) ذَلَّت نَفسُهُ: نفس او خوار شد. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٧٩٣/ ٣) چون كه شدن: كنايت از گردن فرازى كردن. تكبر ورزيدن.
داد و ستد كردن: اثر كردن.
قوم عاد: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٦٤٨/ ٢. (زهر تكبر عاديان را از پا در آورد.) هامان رمز فريفتگان قدرت است كه تعظيم و تواضع مردم ديده آنان را مىبندد.
پندارند براستى آنان را مقامى است و تعظيم كننده را به ايشان اهتمامى. دو روزى اين سو آن سو بتازند و گردن افرازند. از شراب قدرت مست شوند بخرامند و ندانند در داماند كه وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً. (آل عمران، ١٧٨) آن تكبر و ستايش اطرافيان را كه در پى دارد براى آنان چون زهر است، زهرى كه روح را مىكشد و برابر اين گروه متكبر، مردمان فروتناند، فروتن برابر خداى عز و جل، لاجرم خداشان مىنوازد، و متكبران را به سر در مىاندازد.
مولانا چنان كه شيوه اوست براى نشان دادن زيان تكبر و سود تواضع مثالها مىزند.
سپس بدين نكته اشارت مىكند كه اگر بنده اى خود را مىراند و به حق زنده ساخت بدو