شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٧ - قصه باز پادشاه و كمپير زن
قصّه باز پادشاه و كمپير زن
|
باز اسپيدى به كمپيرى دهى |
او بِبُرَّد ناخنش بهر بهى |
|
|
ناخنى كه اصلِ كار است و شكار |
كور كمپيرى ببُرَّد كور وار |
|
|
كه كجا بوده است مادر كه تو را |
ناخنان زين سان دراز است اى كيا |
|
|
ناخن و منقار و پرّش را بُريد |
وقت مهر اين مىكند زال پليد |
|
|
چون كه تُتماجش دهد او كم خورد |
خشم گيرد مِهرها را بر درد |
|
|
كه چنين تتماج پختم بهر تو |
تو تكبُّر مىنمايى و عُتُو |
|
|
تو سزايى در همان رنج و بلا |
نعمت و اقبال كى سازد تو را |
|
|
آب تتماجش دهد كين را بگير |
گر نمىخواهى كه نوشى ز آن فَطير |
|
|
آب تتماجش نگيرد طبعِ باز |
زال بِترُنجد شود خشمش دراز |
|
|
از غضب شُرباى سوزان بر سرش |
زن فرو ريزد شود كَل مِغفَرش |
|
|
اشك از آن چشمش فرو ريزد ز سوز |
ياد آرد لطف شاه دل فروز |
|
|
ز آن دو چشم نازنين با دَلال |
كه ز چهره شاه دارد صد كمال |
|
ب ٢٦٣٨- ٢٦٢٧ براى آگهى بيشتر از داستان «باز و كمپير زن» و رمز اين داستان نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٢٣/ ٢.
تُتماج: (تركى) خمير را پهن بريده مىپزند (سنگلاخ)، آشى است رشته مانند كه براى پختن آن خمير را بريده با دوغ مىپزند.
مهر بر دريدن: دوستى را كنار گذاشتن. خشم گرفتن.
عتُوُ: عُتُوّ: سركشى.
تُرنجيدن: در هم شدن، روى در هم كشيدن.
مِغفَر: خود، و در اين بيت كنايت از پرهاى رُسته بر كلّه باز است.