شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٤ - قصه آن آبگير و صيادان و آن سه ماهى، يكى عاقل و يكى نيم عاقل، و آن دگر مغرور و أبله مغفل لا شىء و عاقبت هر سه
قصّه آن آبگير و صيّادان و آن سه ماهى، يكى عاقل و يكى نيم عاقل، و آن دگر مغرور و أبله مغفَّل لا شىء و عاقبت هر سه
|
قصّه آن آبگير است اى عنود |
كه در او سه ماهى اشگرف بود |
|
|
در كليله خوانده باشى ليك آن |
قِشر قصّه باشد و اين مغزِ جان |
|
|
چند صيّادى سوى آن آبگير |
بر گذشتند و بديدند آن ضمير |
|
|
پس شتابيدند تا دام آورند |
ماهيان واقف شدند و هوشمند |
|
|
آن كه عاقل بود عزم راه كرد |
عزم راه مشكلِ ناخواه كرد |
|
|
گفت با اينها ندارم مشورت |
كه يقين سستم كنند از مَقدُرت |
|
|
مهر زاد و بود بر جانشان تند |
كاهلى و جهلشان بر من زند |
|
|
مشورت را زنده اى بايد نكو |
كه تو را زنده كند و آن زنده كو؟ |
|
|
اى مسافر با مسافر راى زن |
ز آن كه پايت لنگ دارد راىِ زن |
|
|
از دَم حُبُّ الوَطن بگذر مه ايست |
كه وطن آن سوست جان اين سوى نيست |
|
|
گر وطن خواهى گذر ز آن سوى شط |
اين حديث راست را كم خوان غلط |
|
ب ٢٢١١- ٢٢٠١ قصّه آبگير: نگاه كنيد به: كليله و دمنه، باب شير و گاو، ص ٩١.
مُغفّل: كند ذهن، نادان.
لا شىء: هيچ، بىارزش.
اشگرف: بزرگ، ستبر، كمياب.
ضمير: نهانى. كنايت از درون آب.
ناخواه: چرا كه رفتن از آبگير و بريدن از آن دو ماهى دشوار مىنمود. (چنان كه در سير و سلوك بريدن از تعلقات دشوار است.) از مقدرت سست كردن: كنايت از باز داشتن از راه ... (موجب شوند كه از توانايى من كاسته