شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٥ - قصه آن آبگير و صيادان و آن سه ماهى، يكى عاقل و يكى نيم عاقل، و آن دگر مغرور و أبله مغفل لا شىء و عاقبت هر سه
شود.) مهر زاد و بود: كنايت از حُبُّ الوطن.
با مسافر راى زدن: با كسى كه راه و رسم منزلها را داند مشورت كردن.
كه سالك بىخبر نبود ز راه و رسم منزلها (حافظ) راىِ زن: از آن رو كه زن نمىخواهد شوى از وى جدا شود.
حُبُّ الوَطن:
|
مسكن يار است و شهر شاهِ من |
پيش عاشق اين بود حبّ الوطن |
|
٣٨٠٦/ ٣ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٨٠٦/ ٣) دَم حُبُّ الوطن ...: از حب الوطن گفتن بگذر! وطن اين جهان نيست آن جهان است.
توضيحى است براى آن چه در بيتهاى ٢٢٠٠- ٢١٨٧/ ٤ فرموده.
نفس انسانى او را به دنيا كه جايگاه آن است مىخواند و به بهره گيرى از لذتهاى آن وا مىدارد. آنان كه نفس را كشتهاند در سفرند و از وسوسههاى شيطان بر حذر، و كسانى كه فريب نفس را مىخورند در خطر.
در بيت ٢٢٠٩ فرمود مسافر بايد با مسافر راى زند، و معنى آن اين است كه هر چيز را جايى است و هر پرسش را كسانى بايد پاسخ گويند. بدين مناسبت و براى بيشتر روشن كردن مطلب به اورادِ وضو اشارت مىكند و داستان كسى را كه آن را نابجا مىخواند به ميان مىآورد.