شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٣ - علامت عاقل تمام، و نيم عاقل و مرد تمام و نيم مرد و علامت شقى مغرور لا شىء
نورى كه جان عاقل از او چرد: هدايت الهى است كه: وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ. (اسراء، ٩٧) (با نورى كه خدا در او نهاده حقيقت را ديد و ايمان آورد.) عاقل را ديده خود دانستن: كنايت از اقتدا به عاقل كردن.
جَو سنگ: به وزن يك جو. كنايت از هيچ.
خلفِ دليل آمدن: پيروى عالم كردن، از راهنما اطاعت نمودن.
آيِس: نوميد.
كد كردن: گدايى نمودن.
دم زنده زدن: خود را زنده نشان دادن، حقيقتها را نماياندن.
خود را مرده كردن: خود را به راهنما سپردن، تسليم شدن، ترك تصرف كردن.
|
مرده بايد بود پيش حكم حق |
تا نيايد زخم از رَبُّ الفَلَق |
|
٩١١/ ١ مرده عاقل آمدن: خود را تسليم او كردن.
دمگه عيسى شدن: به نفس او زنده گشتن.
بر جهيدن: كوشش بىهوده كردن. (كور كورانه راه مىرود و مىكوشد كه خود را به مقصود برساند. ليكن نتواند.) چنان كه در داستان بعد خواهد آمد.
|
از چپ و از راست مىجَست آن سليم |
تا به جهدِ خويش برهاند گليم |
|
|
دام افكندند و اندر دام ماند |
احمقى او را در آن آتش نشاند |
|
٢٢٧٩- ٢٢٧٨/ ٤ مضمون اين بيتها ظاهراً بلكه مطمئناً گرفته از فرمودهى على (ع) است در آن چه كميل پسر زياد را فرمود: «مردم سه دستهاند: دانايى كه شناساى خداست. آموزنده اى كه در راه رستگارى كوشاست، و فرومايگانى رونده به چپ و راست كه در هم آميزند و پى هر بانگى را گيرند و با هر باد به سويى خيزند. نه از روشنى دانش فروغى يافتند و نه به سوى پناهگاهى استوار شتافتند.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ١٤٧) و توضيح بيشتر در داستان آينده است كه بدين مناسبت سروده شده.