شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٥ - شنيدن شيخ ابو الحسن رضى الله عنه خبر دادن ابو يزيد را و بود او و احوال او
ديدن عجايب: آن چه بايزيد در باره او گفته و او از مردم شنيده بود به عين اليقين ديد.
ظاهراً مضمون اين بيتها گرفته از گفته عطار است: «پشت بر خاك او (بايزيد) نمىكرد تا بعد از دوازده سال از تربت آواز آمد كه اى ابو الحسن گاه آن آمد كه بنشينى.
شيخ گفت اى بايزيد همى همّتى باز دار، كه مردى امّىام و از شريعت چيزى نمىدانم و قرآن نياموختهام. آوازى آمد اى ابو الحسن آن چه مرا دادهاند از بركات تو بود.» (تذكرة الأولياء، ص ٦٦٢) چنان كه از اين عبارت و سروده مولانا بر مىآيد خرقانى علم صورى نخوانده بود وى گويد: «عجب دارم از اين شاگردان كه گويند پيش استاد شديم، و ليكن شما دانيد كه من هيچ كس را استاد نگرفتم كه استادِ من خدا بود.» (تذكرة الأولياء، ص ٦٩٤) و اين اشارت است بدان كه علم صورى وسيلت است براى رسيدن به حقيقت علم.
|
ناطقه سوى دهان تعليم راست |
ور نه خود آن نطق را جويى جداست |
|
|
مىرود بىبانگ و بىتكرارها |
تحتها الانهار تا گلزارها |
|
٣٠٩١- ٣٠٩٠/ ١ نيز او در اين باره گفته است: «اين علم را ظاهرِ ظاهرى است و باطنى. و باطن باطنى. علم ظاهر و ظاهر ظاهر آن است كه علما مىگويند و علم باطن آن است كه جوانمردان با جوانمردان مىگويند و علم باطنِ باطن رازِ جوانمردان است با حق تعالى كه خلق را آن جا راه نيست.» (تذكرة الأولياء، ص ٦٩٥)