شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨ - قصه آن صوفى كه زن خود را با بيگانهاى بگرفت
قصه آن صوفى كه زن خود را با بيگانهاى بگرفت
|
صوفيى آمد به سوى خانه روز |
خانه يك در بود و زن با كفش دوز |
|
|
جفت گشته با رهى خويش زن |
اندر آن يك حجره از وسواس تن |
|
|
چون بزد صوفى به جد در، چاشتگاه |
هر دو درماندند نه حيلت نه راه |
|
|
هيچ معهودش نبد كو آن زمان |
سوى خانه باز گردد از دكان |
|
|
قاصدا آن روز بىوقت آن مروع |
از خيالى كرد تا خانه رجوع |
|
|
اعتماد زن بر آن كو هيچ بار |
اين زمان فا خانه نآمد او ز كار |
|
|
آن قياسش راست نآمد از قضا |
گر چه ستار است هم بدهد سزا |
|
ب ١٦٣- ١٥٧ اين داستان با اندك اختلاف در تعبير، در برخى مجموعه داستانهاى فارسى ديده مىشود.
يك در بودن خانه: اطاق جز يك در نداشت.
رهى: بيشتر به معنى «بنده» است مولانا نيز بارها آن را به همين معنى به كار برده، ليكن اينجا چنان كه روشن است معنى ديگر مىدهد: حريف، فاسق.
وسواس تن: كنايت از شهوت.
مروع: ترسيده (از خيال بد).
رجوع: برگشت. (خيالى او را بر انگيخت تا به خانه برگشت.) فا: سوى، به سوى.
ستار: پوشنده. مسند إليه (خدا) به خاطر وضوح در بيت نيامده.
|
چون كه بد كردى بترس آمن مباش |
ز آن كه تخم است و بروياند خداش |
|
|
چند گاهى او بپوشاند كه تا |
آيدت ز آ بد پشيمان و حيا |
|
|
عهد عمر آن امير مؤمنان |
داد دزدى را به جلّاد و عوان |
|