شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦ - قصد خيانت كردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وى
باد موجب درد دندان: مىپنداشتند كه درد دندان از باد است.
|
گفت باد است از اين مباش حزين |
گفت آرى و ليك سوى تو اين |
|
(حديقة الحقيقة، ص ٧٣٣)
|
باد را اندر دهن بين رهگذر |
هر نفس آيان روان در كر و فر |
|
|
حلق و دندانها از او آمن بود |
حق چو فرمايد به دندان در فتد |
|
٤٦٨٤- ٤٦٨٣/ ٦ رقعه تعويذ: آن چه بر بازوى زن زائو بندند تا وضع حمل او آسان شود.
شكنجه طلق: رنج فراوان زادن.
|
پس همه دانستهاند آن را يقين |
كه فرستد باد رب العالمين |
|
|
پس يقين در عقل هر داننده هست |
اينكه با جنبنده جنباننده هست |
|
|
گر تو او را مىنبينى در نظر |
فهم كن آن را به اظهار اثر |
|
|
تن به جان جنبد نمىبينى تو جان |
ليك از جنبيدن تن جان بدان |
|
|
گفت او گر ابلهم من در ادب |
زيركم اندر وفا و در طلب |
|
|
گفت ادب اين بود خود كه ديده شد |
آن دگر را خود همىدانى تو لد |
|
ب ١٥٦- ١٥١ گفت او: عاشق.
لد: جمع ألد: شرير، و در بيت جمع به معنى مفرد به كار رفته است.
چنان كه خوانديم عاشق چون به معشوق رسيد رعايت ادب نكرد، معشوق بر آشفت و بر او بانگ زد. وى گفت در اين خلوت كسى ما را نمىنگرد و جز باد چيزى نمىجنبد.
معشوق بدو مىگويد باد را مىبينى اما فرستنده باد را كه بر همه چيز ناظر است نمىبينى.
سپس مولانا چنان كه شيوه اوست سخن را به باد مىكشاند كه گاه نشانه رحمت است و گاه آيت عذاب. آن گاه عاشق مىگويد اگر در حضور تو ادب را رعايت نكردم در جست و جوى تو از پا ننشستم، و معشوق چون از نيت و درون او آگاه است بدو گويد ادبت را ديديم تا طلبت چه باشد و چنان كه خواهد آمد طلب و وفاى او را نيز راست نمىداند.
حكايت ياد آور داستان زليخا و يوسف (ع) است كه بر حسب نوشته برخى تفسيرها