شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٨ - حكايت آن مداح كه از جهت ناموس شكر ممدوح مىكرد و بوى اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مىنمود كه آن شكرها لاف است و دروغ
حكايت آن مدّاح كه از جهت ناموس شكر ممدوح مىكرد و بوى اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مىنمود كه آن شكرها لاف است و دروغ
|
آن يكى با دلق آمد از عراق |
باز پرسيدند ياران از فراق |
|
|
گفت آرى بُد فراق الّا سفر |
بود بر من بس مبارك مژدهور |
|
|
كه خليفه داد دَه خلعت مرا |
كه قرينش باد صد مدح و ثنا |
|
|
شكرها و حمدها بر مىشمرد |
تا كه شكر از حدّ و اندازه ببرد |
|
|
پس بگفتندش كه احوال نژند |
بر دروغ تو گواهى مىدهند |
|
|
تن برهنه سر برهنه سوخته |
شكر را دزديده يا آموخته |
|
|
كو نشانِ شكر و حمدِ مير تو |
بر سر و بر پاى بىتَوفير تو |
|
|
گر زبانت مدح آن شه مىتند |
هفت اندامت شكايت مىكند |
|
|
در سخاى آن شه و سلطان جود |
مر تو را كفشى و شلوارى نبود؟ |
|
|
گفت من ايثار كردم آن چه داد |
مير تقصيرى نكرد از افتقاد |
|
|
بستدم جمله عطاها از امير |
بخش كردم بر يتيم و بر فقير |
|
|
مال دادم بستدم عمر دراز |
در جزا زيرا كه بودم پاك باز |
|
ب ١٧٤٩- ١٧٣٨ مرحوم فروزانفر دو بيت از بشار بن بُرد را مأخذ اين داستان دانسته است. (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ١٤٠) ليكن آن دو بيت شكوه شاعر است به ممدوح خود كه، تو را مىستايم اما حال نژند من ضد آن را نشان مىدهد. در سروده مولانا مداح از ممدوح شكايتى ندارد. داستان چرب كردن مرد لافى سبيل خود را كه در ٧٣٢/ ٣ آمد با اين داستان مناسب تر مىنمايد.
خَلاقت: كهنگى، نژندى. (در عربى اين كلمه به معنى ديگرى به كار رفته است.) مژدهور: مژده آور، شادى بخش.