شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٠ - تفسير«أوجس فى نفسه خيفة موسى قلنا لا تخف إنك أنت الأعلى
خواجه تاش: خواجه+ تاش (پسوند شركت) داش (تركى): هم خواجه. كه خواجه هر دو يكى است. همكار.
مِحَكّ: اشارت است به قيامت كه «تُبلَى السَّرائر» است.
هديه بودن مرگ تن: «الموت رَيحانَةُ المؤمن.» (المنهج القوى) «... تحفة المؤمن الموت.» (مجلسى، از دعوات راوندى، بحار الانوار، ج ٧٩، ص ١٧١) اصحاب راز: آنان كه از حقيقت آگاهاند، اوليا.
گاز: مقراض كه زر و سيم را با آن برند. (چنان كه مقراض با بريدن زر از ارزش آن چيزى نمىكاهد، مرگ از اوليا چيزى كم نمىكند.) در اول سياه شدن: كنايت از خود را هيچ انگاشتن. نخوت و خود بينى را ترك گفتن.
جابر: شكسته بند. جابر اشكستگان: عنايت پروردگار.
زر اندود: كنايت از منافق.
سِرِّ فاسد: درونِ تباه.
حالى بين: كنايت از آن كه تنها به دنيا مىنگرد.
سر ببريده: كه حيات معنوى ندارد.
غلط انداز: كنايت از قلب.
سخن از دعويداران دروغين است كه چون در عامه توان تشخيص سره از ناسره نيست، وسيلتى هم براى شناخت حق از باطل يافت نمىشود، بازارى گشودهاند، و خود را با اولياى خدا در يك پايه نهادهاند. حق به آنان مىگويد چنين نمىماند و مِحك به ميان مىآيد آن روز منافق فَما لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لا ناصِرٍ (طارق، ١٠) است و اوليا در سايه حق «عِندَ مَلِيكٍ مُقتَدِرٍ.» از آغاز بايد اشكستگى را پيش گرفت تا لطف حق دستگير شود.
منافق هر چند تواند در تاريكى اين جهان گروهى را گمراه سازد، اما چون بامداد حشر پديد آيد او را به سر در اندازند كه: إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ. (هود، ٨١)
|
بر دكان هر زر نما خندان شده است |
ز آن كه سنگِ امتحان پنهان شده است |
|
|
قلب پهلو مىزند با زر به شب |
انتظارِ روز مىدارد ذَهَب |
|
|
با زبان حال زر گويد كه باش |
اى مزوِّر تا بر آيد روز فاش |
|
٣٢٩٥ و ٣٢٩٤ و ٣٢٩٢/ ١