شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٧ - بيان آن كه عارف را غذايى است از نور حق كه«أبيت عند ربى يطعمنى و يسقينى» و قوله«الجوع طعام الله يحيى به أبدان الصديقين أي فى الجوع يصل طعام الله»
نفس آدمى چون پست و اين جهانى است، دل بسته زندگانى دنياى فانى است. اگر اين نفس را بكشى دم رحمانى در تو دميده خواهد شد و جاودانى خواهى گشت. آوازه و زرق و برق دنيا برابر آن دم چون هياهوى ساحران برابر معجزه موسى (ع) است.
|
حلق بخشيد او عصاى عدل را |
خورد آن چندان عصا و حبل را |
|
|
و اندر او افزون نشد ز آن جمله اكل |
ز آن كه حيوانى نبودش اكل و شكل |
|
٣٨- ٣٧/ ٣ چنان كه آن عصا بافتههاى ساحران را خورد مرگ چون برسد آن چه دنيا داران گرد آوردهاند نابود خواهد كرد. آن گاه به نكته اى باريك اشارت مىكند كه عصاى موسى (ع) حيوان نبود نورى بود كه تاريكى جادوگران را از ميان برد. نور چون بتابد تاريكى را در كام مىكشد اما بر آن چيزى افزوده نمىشود. چنان كه ايجاد جهان و فراوان بودن انواع جهانيان چيزى بر حق نمىافزايد. آن چه افزايش مىيابد اثر اوست. اگر ذاتى افزونى و كمى يافت نشانه آن است كه او معلول است و او را علت است، چرا كه در آغاز اندك بوده و سپس چيزى بر آن افزوده شده و آن افزايش را علتى بايد.