شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤ - قصد خيانت كردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وى
جنبش باد نفس ...: تا جان نباشد نفس در حركت نيايد.
نهى: جمع نهية: خرد.
صرصر: باد تند.
صرصر عاد: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٨٢١/ ٣.
معطر: كنايت از سازگار، موافق ميل.
باد دم: نفس.
تنبيهى است غافلان را كه علّتهاى ظاهرى و مادى را منشأ اثر مىدانند و از تصرف حق تعالى كه اراده او علّت همه اشياء است غافلاند.
|
دم نمىگردد سخن بىلطف و قهر |
بر گروهى شهد و بر قومى است زهر |
|
|
مروحه جنبان پى انعام كس |
وز براى قهر هر پشّه و مگس |
|
|
مروحه تقدير ربّانى چرا |
پر نباشد ز امتحان و ابتلا |
|
|
چون كه جزو باد دم يا مروحه |
نيست الّا مفسده يا مَصلَحه |
|
|
اين شمال و اين صبا و اين دبور |
كَى بود از لطف و از انعام دور |
|
|
يك كف گندم ز انبارى ببين |
فهم كن كآن جمله باشد همچنين |
|
|
كلّ باد از برج باد آسمان |
كَى جهد بىمروحه آن باد ران |
|
|
بر سر خرمن به وقت انتقاد |
نه كه فلّاحان ز حق جويند باد |
|
|
تا جدا گردد ز گندم كاهها |
تا به انبارى رود يا چاهها |
|
|
چون بماند دير آن باد وزان |
جمله را بينى به حق لابه كنان |
|
|
همچنين در طلق آن باد ولاد |
گر نيايد، بانگ درد آيد كه داد |
|
|
گر نمىدانند كش راننده اوست |
باد را، پس كردن زارى چه خوست |
|
|
اهل كشتى همچنين جوياى باد |
جمله خواهانش از آن ربُّ العباد |
|
|
همچنين در درد دندانها ز باد |
دفع مىخواهى به سوز و اعتقاد |
|
|
از خدا لابه كنان آن جنديان |
كه بده باد ظفر اى كامران |
|
|
رقعه تعويذ مىخواهند نيز |
در شكنجه طلق زن از هر عزيز |
|
ب ١٥٠- ١٣٥ دم سخن شدن: در تعريف لفظ گفتهاند آوازى است كه با يارى گرفتن از مخرج حرفها