شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٠ - آموختن پيشه گور كنى قابيل از زاغ پيش از آن كه در عالم علم گور كنى و گور بود
|
و آن دگر كارى كز آن هستى نَفُور |
ز آن بود كه عيبش آمد در ظهور |
|
|
اى خداى راز دانِ خوش سخن |
عيب كار بد ز ما پنهان مكن |
|
|
عيب كار نيك را منما به ما |
تا نگرديم از روش سرد و هَبا |
|
|
هم بر آن عادت سليمان سَنِى |
رفت در مسجد ميان روشنى |
|
|
قاعده هر روز را مىجُست شاه |
كه ببيند مسجد اندر نو گياه |
|
|
دل ببيند سِر بد آن چشم صَفى |
آن حشايش كه شد از عامه خفى |
|
ب ١٣٥٦- ١٣٤٩ نَفور: گريزان.
قاعده: رسم، عادت.
حَشايِش: جمع حشيشه: گياه.
چنان كه فرمود. نيك و بد كارها بر ما پوشيده است تا با شور و اشتياق پى كارى را گيريم. اگر حقيقت آشكار بود، بسيار كارها معطل مىماند. از خدا بايد خواست تا عيب كار بد را بر ما آشكار سازد تا هيچ گاه بدان روى نياوريم و عيبى را كه در كار نيك است پوشيده دارد تا از كردن آن سير نشويم و در پايان به داستان سليمان اشارت مىكند كه مىخواست با جست و جو از گياه نو رُسته از حقيقتهايى آگاه شود. بعض شارحان هندى مأخذ بيت ١٣٥٢ (اى خداى راز دان ...) را اشارت به حديث «اللّهم ارنا الحق حقا» (احاديث مثنوى، ص ١١٦) گرفتهاند. داستان آينده بيان آگاهى از حقيقت اشياء است نه صورت آنها.