شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٨ - آموختن پيشه گور كنى قابيل از زاغ پيش از آن كه در عالم علم گور كنى و گور بود
|
هوشيارى ز آن جهان است و چو آن |
غالب آيد پست گردد اين جهان |
|
٢٠٦٧- ٢٠٦٦/ ١ چيست دولت: تصرفى است در كلمه. دولت، مركب است از دو دويدن+ لت سيلى.
گرم: سخت مشغول.
شَين: عيب، زشتى.
بُعد المشرقين: فاصله ميان مشرق و مغرب، گرفته از قرآن كريم است: يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ. (زخرف، ٣٨) جاذبههاى عقلانى و نفسانى هر يك آدمى را به سويى مىكشد، و او بىآن كه بداند به دنبال يكى از اين دو مىرود. حكمت بارى تعالى بر آن رفته است كه آدمى در اين جهان از پايان كار، و آن چه در آن جهان است بىخبر باشد. نيز حادثههايى را كه بر او مىگذرد فراموش كند. اگر اين فراموشى و بىخبرى نبود كار جهان نظام نداشت، و كسى با علاقه و عشق به دنبال كارى نمىرفت. پس بايد پى جاذبههاى عقلانى را گرفت و از جاذبههاى نفسانى بر حذر بود. اما رَستن از دام نفس به آسانى ميسّر نيست و بايد از خدا يارى خواست.
|
پس بپوشيد اوّل آن بر جان ما |
تا كنيم آن كار بر وفق قضا |
|
|
چون قضا آورد حكم خود پديد |
چشم وا شد تا پشيمانى رسيد |
|
|
اين پشيمانى قضاى ديگر است |
اين پشيمانى بِهِل حق را پرست |
|
|
ور كنى عادت پشيمان خور شوى |
زين پشيمانى پشيمان تر شوى |
|
|
نيمِ عمرت در پريشانى رود |
نيم ديگر در پشيمانى رود |
|
|
ترك اين فكر و پريشانى بگو |
حال و يار و كار نيكوتر بجو |
|
|
ور ندارى كار نيكوتر به دست |
پس پشيمانيت بر فوت چه است؟ |
|
|
گر همىدانى، ره نيكو پرست |
ور ندانى چون بدانى كين بَد است؟ |
|
|
بَد ندانى تا ندانى نيك را |
ضد را از ضد توان ديد اى فَتى |
|
|
چون ز ترك فكر اين عاجز شدى |
از گناه آن گاه هم عاجز بُدى |
|
|
چون بُدى عاجز پشيمانى ز چيست |
عاجزى را باز جو كز جذب كيست؟ |
|
|
عاجزى بىقادرى اندر جهان |
كس نديده است و نباشد، اين بدان |
|