شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٧ - آموختن پيشه گور كنى قابيل از زاغ پيش از آن كه در عالم علم گور كنى و گور بود
|
ز آن همىتانى بدادن تن به كار |
كه بپوشيد از تو عيبش كردگار |
|
|
همچنين هر فكر كه گرمى در آن |
عيب آن فكرت شده است از تو نهان |
|
|
بر تو گر پيدا شدى زو عيب و شَين |
زو رَميدى جانت بَعدَ المَشرِقَين |
|
|
حال كآخر زو پشيمان مىشوى |
گر بود اين حالت اول كى دَوى |
|
ب ١٣٣٥- ١٣١٨ سخن كش: آن كه قصد آموختن دارد. آن كه معنى سخن را در يابد.
سخن كُش: آن كه براى جدال به بحث در شود.
زن بمزد: صفت «سخن كش» است.
مىگريزد: گريختن را مىتوان لازم يا متعدى گرفت، با توجه به نيم بيت پيش، اين نيم بيت را مىتوان به دو صورت معنى كرد: اگر سخن كُش در مجلس باشد نكتهها از دل مىگريزد چنان كه مال از دزد مىگريزد. سخن كُش نكتهها را از دل مىربايد چنان كه دزد مال را مىربايد، در اين صورت «گريز» به معنى گريزاندن است. «اگر سخن كُش در مجلس باشد سخنها از دل- چون دزد- از خاطرم مىگريزد.» (شرح انقروى) جَذبِ صادق: جاذبه اى كه آدمى را به راه راست كشاند.
رَشَد: رستگارى.
رَهين: در گرو.
|
اى شده تو صبح كاذب را رهين |
صبح صادق را تو كاذب هم مبين |
|
١٩٧٩/ ٥ (اشترى كورى، رهينِ مهارى از خود اختيارى ندارى.) جَذّاب: كشنده.
دارُ الغرار: سراى فريب. گرفته از قرآن كريم است: وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ.\* (حديد، ٢٠) گبر: كنايت از كافر. نافرمان. (اگر گبر مىديد به راه باطل مىرود باز مىگشت.) سِتَنبه: فربه.
غفلت ستون اين جهان:
|
استن اين عالم اى جان غفلت است |
هوشيارى اين جهان را آفت است |
|