شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٦ - آموختن پيشه گور كنى قابيل از زاغ پيش از آن كه در عالم علم گور كنى و گور بود
اين بيت به صورتهاى ديگر نيز ضبط شده. براى توضيح بيشتر نگاه كنيد به: شرح مشكلات أنورى، از نگارنده، ص ١١٧ به بعد.
عنقاىِ دل و مسجد اقصاى دل: اضافه مشبه به بمشبّه.
نو گياه: استعارت از دانشهايى كه در خاطر پديد مىآيد.
پى بردن: شناختن.
نَبت: رستنى. (دل به تو نشان مىدهد كه چه انديشه اى در آن است.) چنان كه بارها در مطاوى مثنوى اشارت فرموده است، دل آدمى منبع انديشههاست.
نفس او هر دم خواهشى دارد و عقل او هر لحظه وى را به راه درست مىراند.
اگر پى عقل رود از شر نفس رهد و اگر پى نفس را گيرد او را به گمراهى كشد. با ملاحظه خيالها كه در دل پديد مىآيد، نوع آن را توان دانست. بايد عقل ما زاغ را راهبر ساخت و خيالهايى را كه زاده هواى نفس است چون گياه هرزه كند و به دور انداخت.
|
گر سخن كَش يابم اندر انجمن |
صد هزاران گل برويم چون چمن |
|
|
ور سخن كُش يابم آن دم زن بمُزد |
مىگريزد نكتهها از دل چو دزد |
|
|
جنبش هر كس به سوى جاذب است |
جذب صادق نه چو جذب كاذب است |
|
|
مىروى گه گمره و گه در رَشَد |
رشته پيدا نه و آن كِت مىكشد |
|
|
اشتر كورى مهار تو رَهين |
تو كشش مىبين مهارت را مبين |
|
|
گر شدى محسوس جذّاب و مهار |
پس نماندى اين جهان دار الغِرار |
|
|
گبر ديدى كو پى سگ مىرود |
سخره ديو سِتَنبه مىشود |
|
|
در پى او كى شدى مانند حيز |
پاى خود را وا كشيدى گبر نيز |
|
|
گاو گر واقف ز قصّابان بدى |
كى پى ايشان بدان دكّان شدى |
|
|
يا بخوردى از كف ايشان سبوس |
يا بدادى شيرشان از چاپلوس |
|
|
ور بخوردى كى علف هضمش شدى |
گر ز مقصود علف واقف بدى |
|
|
پس ستون اين جهان خود غفلت است |
چيست دولت كين دَوادَو با لَت است |
|
|
اولش دو دو به آخر لت بخور |
جز در اين ويرانه نبود مرگ خر |
|
|
تو به جِد كارى كه بگرفتى به دست |
عيبش اين دم بر تو پوشيده شده است |
|