شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٠ - نشستن ديو بر مقام سليمان
|
كردمى من شرح اين بس جان فزا |
گر نبودى غيرت و رشكِ خدا |
|
|
هم قناعت كن تو بپذير اين قَدَر |
تا بگويم شرح اين وقتى دگر |
|
|
نام خود كرده سليمان نبى |
روى پوشى مىكند بر هر صبى |
|
|
در گذر از صورت و از نام خيز |
از لقب وز نام در معنى گريز |
|
|
پس بپرس از حدّ او وز فعل او |
در ميان حد و فعل او را بجو |
|
ب ١٢٨٥- ١٢٦٢ نشستن ديو بر مقام سليمان: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٦١٨/ ١ به بعد.
با عقل دگر يار بودن:
|
عقل قوّت گيرد از عقل دگر |
نيشكر كامل شود از نيشكر |
|
٢٢٦٥/ ٢ رام كردن: مسخّر نمودن، زير فرمان در آوردن.
صورت كار ديدن: به ظاهر نگريستن. (ديو اگر نام سليمان بر خود نهاد و بر ملك او حكمرانى كرد به صورت، سليمان بود و در نهان ديو. او تنها ظاهر سليمان را ديده بود.) وَسَن: خواب سبك، خواب گران.
آن حسن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٢٣٦/ ٤.
تا: مبادا.
به شست انداختن: كنايت از به فرمان در آوردن. (ديو مىترسيد حيله او آشكار شود.
اطرافيان را مىگفت ديوى خود را به شكل من در آورده، اگر آيد و دعوى سليمانى كند، مبادا دعويش را بپذيريد!) اعتبار داشتن: معتبر شمردن، درست پنداشتن.
عكس نمودن: خلاف آن ظاهر شدن. (در دلهاى مؤمنان عكس گفته ديو پديد مىشد.) مُمَيِّز: كه قلب را از حقيقت تشخيص دهد، كه سره را از ناسره بشناسد. (با آن كه حقيقت بين است بازى نتوان كرد.) اهل دُوَل: دولتمندان، مردان حق.
كژ خطاب: دروغگو.
او: اشارت به سليمان است.
ز مهرير: سرماى سخت. لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِيراً. (انسان، ١٣)