شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٨ - باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به اميد همان صله و هزار دينار فرمودن بر قاعده خويش، و گفتن وزير نو هم حسن نام، شاه را كه اين سخت بسيار است و ما را خرجهاست و خزينه خالى است و من او را به ده يك آن خشنود كنم
باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به اميد همان صله و هزار دينار فرمودن بر قاعده خويش، و گفتن وزير نو هم حسن نام، شاه را كه اين سخت بسيار است و ما را خرجهاست و خزينه خالى است و من او را به ده يك آن خشنود كنم
|
بعد سالى چند بهر رزق و كشت |
شاعر از فقر و عوز محتاج گشت |
|
|
گفت وقت فقر و تنگىّ دو دست |
جست و جوى آزموده بهتر است |
|
|
در گهى را كآزمودم در كرم |
حاجت نو را بد آن جانب برم |
|
ب ١١٦٧- ١١٦٥ كَشت: به معنى «كاشتن» است، ليكن در اين بيت لازم آن «دخل كردن و سود بردن» مقصود است.
عَوَز: درويش شدن، درويشى.
|
معنى اللَّه گفت آن سيبويه |
يُولِهُونَ فِى الحَوائِج هُم لَدَيه |
|
|
گفت ألِهنَا فِى حَوائِجنَا إلَيك |
وَ التَمسناهَا وَجَدنَاهَا لَدَيك |
|
|
صد هزاران عاقل اندر وقت درد |
جمله نالان پيش آن ديّانِ فرد |
|
|
هيچ ديوانه فليوى اين كند؟ |
بر بخيلى عاجزى كُديه تند |
|
|
گر نديدندى هزاران بار بيش |
عاقلان كى جان كشيدنديش پيش |
|
|
بلكه جمله ماهيان در موجها |
جمله پرندگان بر اوجها |
|
|
پيل و گرگ و حَيدرِ اشكار نيز |
اژدهاى زفت و مور و مار نيز |
|
|
بلكه خاك و باد و آب و هر شرار |
مايه زو يابند هم دى هم بهار |
|
|
هر دمش لابه كند اين آسمان |
كه فرو مگذارم اى حق يك زمان |
|
|
استُنِ من عصمت و حفظ تو است |
جمله مَطوِىِّ يمين آن دو دست |
|
|
وين زمين گويد كه دارم بر قرار |
اى كه بر آبم تو كردستى سوار |
|
|
جملگان كيسه از او بر دوختند |
دادن حاجت از او آموختند |
|