ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٧٠٧ - باب ٦٩ - معجزاتى كه از مزار آن حضرت ظاهر شده و استجابت دعا در آن بقعه
جوانى بما برخورد كه قامتى كشيده داشت و تازه پشت لبش سبز شده بود و جامهاى وصلهدار بر تن داشت، چون آن مرد چشمش بدو افتاد برجست و او را در آغوش گرفت و بنا كرد به گريه كردن و هر دو يك ديگر را شناختند، و اين همان پسرش بود كه سالها انتظار ديدن او را داشت و در حرم دعا ميكرد كه خدا او را بوى برساند يا از خبرش آگاه كند، گويد: از او پرسيدم چگونه تو به اينجا آمدى؟ گفت: پس از قضيّه اسحاقآباد به طبرستان افتادم و مردى از اهل ديلم مرا بخانه خود برد و تربيت كرد، و اكنون چون بسنّ بلوغ رسيدم، بسراغ پدر و مادرم كه از آن دو هيچ گونه خبرى نداشتم بيرون آمدم، و چون راه را نميدانستم با گروهى كه بدين سوى رهسپار بودند همراه شدم و به اينجا رسيدم، آن مرد ترك زبان گفت: از براى من از اين مرقد شريف چيزى كه يقين مرا محكم نمود ديدم، و اكنون قسم ياد ميكنم و بر خود واجب ميگردانم كه از مجاورت اين مشهد تا زنده هستم دست برندارم.
و الحمد للَّه اوّلا و آخرا، و ظاهرا و باطنا، و الصّلاة و السّلام على محمّد المصطفى و آله و سلّم تسليما كثيرا. مترجم: على اكبر غفّارى ١٣٧٢- ١٤١٤