قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١١ - پيشگفتار
تكامل چنگ مىزنند و با اتكا به اين اصل كه چون انسان در سلالۀ تطوّر انواع، جديدترين حلقه است، پس كاملتر از ديگران است و طبعا دنيا را درستتر از سوسك مىبيند.
اشكال قضيه همينجا است كه كمال، خود يك اصل غيرمادى و از اصول فلسفۀ افلاطون است و بدون وجود مثالى از كمال نمىتوان آن را در ذهن جا داد. اساسا كمال، كه معنى تكامل را در پديده ترسيم مىنمايد، با اصالت ماده سازگار نيست. زيرا كمال را در حركت تكاملى هرپديده فقط به دو صورت مىتوان توجيه نمود:
نخست آنكه، پديده در حركت تكاملى و مداوم خود به سويى رهسپار باشد كه هدف آدمى براساس آگاهى و بصيرت آن را ايجاب مىنمايد.
دوم آنكه، اگرچه هدف آدمى در حركت تكاملى پديده هيچگونه نقشى ندارد، ولى حركت پديده به سوى غايتى است كه اين نوع حركت در آنجا پايان مىگيرد و از نو حركتى جديد آغاز مىگردد. وصول به غايت هنگامى مىتواند افادۀ معنى كمال كند كه غايت حركت از آغاز معيّن باشد و تعيين معنى غايت جز در نوعى ادراك امكانپذير نيست. و بدينگونه است كه مىبينيم بدون وجود هدف-كه در عمل پايان حركت است اگرچه در علم آغاز آن-تكامل معنى خود را از دست مىدهد.
مادهگرايان كه با انكار وجود هدف، در كارگاه هستى بر مسئله تكامل اصرار مىورزند، با اشكال ديگرى مواجه مىشوند و آن اشكال اين است كه غائله تكامل در وجود انسان حل نمىشود. زيرا در مسير مادهگرايى نمىتوانيم به جايى برسيم كه رسالت تاريخ را به انسان ختم كنيم. و اگر رسالت تاريخ به انسان ختم نمىشود، پس بايد قبول كنيم كه بعد از انسان، موجود به اصطلاح كاملترى پديد مىآيد و اين موجود كاملتر با تفاوت اساسى مغزش نسبت به انسان، نمىتواند در برابر عوامل فيزيكوشيميايى محيط عكس العملهايى كاملا مثل مغز انسانى از خود نشان دهد؛ و در اين صورت تصاوير او با تصاوير ادراك انسان، متفاوت خواهد بود. اگرچه چنين باشد كه هرموجود كاملترى دنيا را درستتر ببيند، چارهاى جز اين نيست كه ديد انسان را از دنيا نادرست بدانيم و قبول كنيم كه دنيا آنطور كه ما مىبينيم، نيست.
در اين هنگام است كه مدعيان واقعبينى عينيت جهان، به وادى هولناك سفسطه و شكاكيت كشيده مىشوند. در هرحال از ديدگاه اصالت ماده، توجيه معنى تكامل با يك