قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤١٨ - كدام مسئله را ابن سينا بر اين قاعده مبتنى دانسته است؟
«مقوله نخستين» ١به مفاد اين قاعده بسيار نزديك است. زيرا در منطق وى هرچه يك مقوله مجردتر و كلىتر باشد، جايگاهش برتر است و هرچه خاصتر باشد، جايگاهش فروتر است. بنابراين، مقولۀ نخستين كلىتر از همۀ مقولات ديگر و برترين جنس خواهد بود. فرق ميان كلى عامتر و كلى خاصتر در آن است كه كلى عامتر مجردتر است ٢. اگر ما نوع را بدانيم مىتوانيم با انتزاع فصل از آن به جنس برسيم. انسان را مىتوانيم نوعى از جنس حيوان بدانيم و به حيوان ناطق تعريف كنيم. نطق، فصل است. چون نطق را از تصور انسان جدا كنيم، تصور حيوان براى ما باقى مىماند كه جنس است. اگر در اين تجريد پيشتر رويم، باز به تصوراتى كلىتر مىرسيم. با جداكردن فصل زنده بودن، كه بخشى از ذات حيوان است، به تصور جامد مىرسيم، و بر همين ترتيب تا آخر. پس مقولۀ نخستين مجردترين مقولات خواهد بود و حاصل حد اعلاى تجريد است.
برترين تصور مجرد ممكن كه همۀ چيزهاى متصور در كائنات را دربر مىگيرد، تصور هستى است. همۀ چيزها مادى نيستند، ولى همه هستى دارند و همۀ چيزها هستند. بسيارى از چيزها را ميتوان يافت كه سبز رنگ يا جامد يا سنگين نباشند؛ ولى هرچه را كه از كائنات برگزينيم، صفت هستى دربارۀ آن بايد صدق كند. پس هستى مقولۀ نخستين است؛ هستى يعنى خاصيت «هست» بودن آشكارا برترين مفهوم مجرد ممكن است. به دلخواه خود چيزى را در جهان در نظر بگيريد و آن را به تدريج از اوصافش برهنه كنيد. مثلا ميزى را در تصور آوريد كه چهارگوش و سخت و قهوهاى و براق باشد. اگر براق بودن را از ميز بگيريم، حكم ما دربارۀ آن به اين صورت در مىآيد: اين ميز، چهارگوش و سخت و قهوهاى است. اگر قهوهاى بودن را از ميز بگيريم، از قضيۀ ما اين باقى مىماند: اين ميز چهارگوش و سخت است. و سرانجام چون چهارگوش بودن و سپس سخت بودن را از ميز بگيريم مىماند: اين ميز هست. «هست» آخرين مفهوم مجرد ممكن است. پس هستى مقولۀ نخستين است. مىبينيم كه هستى منطقا مقدم و مقدّر در همۀ مقولات ديگر است. مثلا هستى در چندى «كم» و
[١] . suneG mummuS
[٢] فلسفۀ هگل، ترجمۀ حميد عنايت، ص ١١٨.