قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤٠٧ - كل معلوم فهو موجود
روشن باشد كه يابنده پيش از همۀ يافتها، معنى وجود يابد و داننده پيش از همۀ دانستهها حقيقت وجود داند، و هركه خواهد شرح اين معنى دهد يا به چيز ديگر تعريف كند، محتاج بود به آنچه به وجود دانند يا با وجود دانند و اين جنس تعريف را زيركان نپسندند ١.
ركن الدّين محمد بن على گرگانى استرآبادى (٧٢٨-٦٩٧ ه ق.) اين عبارت فارسى سره خواجه را به عربى برگردانده و چنين مىگويد:
اصل: كل من ادرك شيئا لا بدّ أن يدرك وجوده لأنّه يعلم ضرورة أنّ كلّ مدرك موجود و ما ليس بموجود هو ليس بمدرك و إذ كان وجوده ضروريّا، كان مطلق الوجود ايضا ضرورّيا لأنّه جزءه و ضروريّة المركب يستلزم ضروريّة جزئيه فلا يحتاج الوجود حينئذ إلى تعريف و من عرفه عرفه بما يعلم بالوجود أو مع الوجود و ذلك لا يستحسنه الأذكياء.
امام فخر رازى اين قاعده را مورد بحث قرار داده و براى اثبات آن استدلال كرده است. استدلال وى بهاينترتيب است كه گفته مىشود: آنچه براى بشر معلوم است، ناچار بايد نسبت به ساير اشياء ممتاز و مشخص باشد و هرچيزى كه نسبت به ساير اشياء ممتاز و مشخص باشد موجود است. نتيجهاى كه از اين مقدمات بهدست مىآيد، اين است كه آنچه معلوم است، ناچار موجود است.
امام پس از اينكه اين قاعده را از طريق استدلال اثبات مىكند، براى اثبات عكس نقيض آن خود را نيازمند به استدلال نمىداند. عكس نقيض قاعده عبارت است از اينكه گفته مىشود: «آنچه موجود نيست، هرگز معلوم نخواهد شد.» وى اين مطلب را در مباحث المشرقيه به همانگونه كه ذكر شد، مطرح كرده و چنانكه يادآور شديم، براى معلوم نبودن معدوم، هيچگونه استدلالى نياورده است؛ بلكه فقط آن را عكس نقيض قاعدۀ «كل معلوم موجود» دانسته است. ولى در جامع العلوم براى اثبات اينكه معدوم شىء نيست، استدلالى آورده است كه با اتكاء با آن استدلال مىتوان معلوم واقع نشدن معدوم را نيز اثبات كرد. عبارت وى در آن كتاب چنين است:
الأصول المشكلة، أصل اول در آنكه معدوم شىء نيست كه اگر معدوم شىء باشد يا ذوات متناهى بود يا نامتناهى باشد. اگر متناهى بود بايد كه مقدورات الهى متناهى بود، زيرا كه مذهب خصم آن است كه خداى تعالى جز بر ذواتى كه
[١] فصول، ص ١.