قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٣٨٦ - براهين قاعده
يكسان است و در اين هنگام يا به همۀ جوانب حركت مىكند يا اصلا به سوى هيچ جانب حركت نمىكند. حركت جسم به همۀ جوانب محال است. چنانكه عدم حركتش به سوى هيچ جانب غير متحرك بودن آن را در مقام ذات اثبات مىكند.
برهان چهارم اينكه هرگاه جسم در حد ذات متحرك باشد، گفته مىشود اين تحرك يا بهواسطۀ اصل جسميت حاصل مىشود يا بهواسطۀ يك خصوصيت كه در جسم موجود است، تحقق مىپذيرد. اگر تحرك بهواسطۀ اصل جسميت حاصل شود، لازم مىآيد همۀ اجسام در همۀ اوقات متحرك باشند؛ در حالى كه برخى اجسام در برخى اوقات ساكن مىباشند؛ و اگر تحرك بهواسطۀ يك خصوصيت كه در جسم موجود است تحقق پذيرد، لازم مىآيد كه فاعل حركت همان خصوصيت باشد و در نتيجه محرك با متحرك يكى نخواهد بود.
برهان پنجم اينكه جسم از حيث اينكه متحرك است، قابل حركت است و در اين هنگام نسبت جسم به حركت بالامكان خواهد بود؛ ولى جسم از حيث اينكه محرك است فاعل حركت است و در اين هنگام نسبت جسم به حركت بالوجوب خواهد بود. در اينجا گفته مىشود، چونكه وجوب و امكان نسبت بهيكديگر متنافى مىباشند، فاعل و قابل نيز دو امر متنافى خواهند بود. نتيجهاى كه از اين مقدمات بهدست مىآيد، اين است كه متحرك با محرك يكى نيست، بلكه متحرك، پيوسته محركى بيرون از خود دارد.
برهان ششم اينكه حركت جسم پيوسته به حركت اجزاء آن وابسته است و اجزاء جسم هميشه غير جسم مىباشند. بنابراين، حركت جسم هميشه وابسته به حركت غير است و هرچيزى كه به غير وابسته باشد، هرگز ذاتى نخواهد بود. نتيجهاى كه از اين مقدمات بهدست مىآيد، اين است كه حركت جسم هرگز ذاتى نيست و هرچيزى كه ذاتى نباشد، پيوسته از جانب غير خواهد بود.
برهان هفتم اينكه هرگاه جسم محرك واقع شود، از دو صورت بيرون نخواهد بود يا محرك بدون اينكه خود متحرك باشد يا اينكه خود نيز متحرك است. در فرض نخست كه محرك باشد بدون اينكه خود متحرك باشد، تفاوت بين محرك و متحرك بهروشنى آشكار مىگردد؛ ولى در فرض دوم، كه جسم در عين اينكه محرك است متحرك نيز بوده باشد، لازم مىآيد حركت هم بالقوه باشد و هم بالفعل؛ زيرا معناى متحرك بودن محرك اين است كه حركت بالقوه حركت بالفعل باشد.