قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٣٨٣ - دكارت و صدر المتألهين
دكارت، اگرچه در مقام پاسخ به ايراد فضلاى معاصر خود مىگويد: اصل اولى فلسفهاش را كه عبارت است از «مىانديشم، پس هستم» از ترتيب قضاياى صغرى و كبراى منطقى بهدست نياورده است و مطابق روش خودش صرفا روى وجدانيات تكيه كرده است، ولى آنچه مسلم است و جاى هيچگونه انكار را باقى نمىگذارد، اين است كه از طريق وجود انديشه به وجود انديشنده پى برده است؛ و اين نيست مگر همان طريقۀ معمولى و متعارف از اثر پى به مؤثر بردن؛ يا به عبارت ديگر از معلول پى به علت بردن كه آن را «برهان إنّى» مىگويند. بهاينترتيب در كمال وضوح معلوم مىشود كه دكارت، فيلسوف بزرگ فرانسه، در تأسيس اصل اولى فلسفۀ خويش حتى از طريق برهان لمى كه از علت پى به معلول بردن است و به مراتب از برهان إنّى نيرومندتر است، استفاده نكرده و خود را در كوره راه «برهان إنّى» گرفتار كرده است. ولى در عبارت كوتاه صدر المتألّهين، كه از تعليقات بر حكمة الاشراق نقل شد، ديديم كه اين فيلسوف روشن ضمير براى اثبات خودآگاهى انسان نه از علت استفاده كرده و نه از معلول؛ بلكه برهان لمّى و إنّى را كنار گذاشته و خود نفس ناطقه را كه عبارت است از يك نوع ظهور و تجرد و نورانيت، دليل بر خود نفس ناطقه دانسته كه «آفتاب آمد دليل آفتاب» .