قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٣٦٥ - مجموع١٧٢٨ عالم، نه زمان دارد نه مكان
ناطقه است. وى در اين باب برهانى را كه شيخ الرّئيس محكمترين برهان دانسته، ذكر كرده و كليۀ نقض و ابرامهايى كه در مورد آن برهان وجود دارد، مورد بحث قرار داده است. ضمن اشكال و جوابهايى كه در مورد آن برهان به صورت مباحثه اتفاق افتاده است، پاى قاعدۀ «كلّ مجرد عن المادّة نوعه منحصر فى فرده» ، نيز به ميان كشيده شده است. خلاصۀ آن برهان چنين است: هر فردى از افراد بشر مىتواند ذات خود را تعقل كند و هركسى كه ذاتى را تعقل كند، ماهيت آن را يافته است. نتيجۀ اين دو مقدمه اين است كه هرفردى از افراد بشر هنگامى كه ذات خود را تعقل مىكند، ماهيت خويش را مىيابد. در اين هنگام دو فرض مىتواند وجود داشته باشد:
فرض اول اين است كه هرفردى از افراد وقتى كه ذات خود را تعقل مىكند، صورتى كه با ذات وى مساوى است، در درون ذاتش حاصل مىشود و از اين طريق به ذات خود پى مىبرد.
فرض دوم اينكه ذات هرفردى بدون هيچگونه واسطه نزد خود حاضر است و هيچگونه نيازى به صورت مساوى با خويش ندارد. در اينجا گفته مىشود فرض اول از نظر عقل محال است، زيرا مستلزم اجتماع مثلين است؛ پس فرض دوم ناچار متعين خواهد بود. در اين هنگام قياسى به صورت شكل دوم تشكيل مىگردد و گفته مىشود «نفس» جوهرى است كه قائم به ذات خويش است؛ و هرموجودى كه جسم يا جسمانى باشد، قائم به ذات خويش نيست.
نتيجهاى كه به دست مىآيد اين است كه «نفس» ، جوهرى است غيرجسمانى. به اين ترتيب تجرّد نفس ناطقه ثابت مىگردد.
كسانى كه با مفاد اين برهان مخالفاند، گفتهاند اگر تعقل ذات، مستلزم تعقل ماهيت باشد، لازم مىآيد تعقل واجب الوجود و عقول فعّاله، مستلزم تعقل ماهيت آنها باشد. در پاسخ اين گروه گفته شده، آنچه از عقول فعّاله قابل ادراك است، فقط عقل فعّال است، آن هم از جهت ماهيت و طبيعت، نه از جهت شخص يا اشخاص؛ و بين طبيعت كلى و شخص در عقول فعّاله فاصله بسيار است. در حالى كه بين طبيعت كلى و شخصى در نفوس ناطقه، هيچگونه فاصلهاى وجود ندارد.
در اينجا است كه صدر المتألّهين به اين پاسخ اعتراض مىكند و تعدّد اشخاص را در مورد عقل فعال نيز جايز نمىداند و با برهان قاطع اثبات مىكند كه هركدام از جواهر