قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٠٦ - بسائط المحسوسات لا تعرف اصلا
مىشود و از پيدايش مفاهيم كليه، معانى تمام مشترك و تمام مختص، كه عبارة اخراى جنس و فصلاند، حاصل مىشود. بهاينترتيب كليۀ علوم نظرى از محسوسات انتزاع مىشوند. ولى خود محسوسات از دانش ديگرى انتزاع نمىشوند و با چيز ديگرى نمىتوان آنها را تعريف نمود. بنابراين شخصى كه داراى حس شنوايى نيست، براى هميشه از حقيقت صوت بىخبر است و تعريف صوت براى وى امكانپذير نيست؛ زيرا صوت و ساير محسوسات بسيط داراى اجزاء نيستند تا آن اجزاء در تعريف به كار روند.
همچنين شخصى كه نابيناست، همواره از درك حقيقت روشنايى محروم است و هيچگونه تعريفى قادر نيست كه حقيقت روشنايى را آنچنانكه هست، در ذهن وى ايجاد نمايد. لذا گفتهاند: «من فقد حسا فقد علما» ١كسى كه از برخى حواس محروم است، از برخى علوم نيز محروم خواهد بود. چون سرچشمۀ علوم، حواس بشر است و فقدان حس، فقدان علم را ايجاب مىنمايد. اين مطلب در مورد ساير حواس از قبيل ذائقه، شامه و لامسه نيز صادق است.
با توجه به آنچه گذشت، معلوم مىشود كه اگر شخصى فاقد يكى از حواس باشد، نمىتوان براى وى محسوس به آن حس را تعريف نمود. چنانكه اگر شخصى واجد حواس باشد، نيز نمىتوان براى وى محسوسات را تعريف كرد. زيرا خود او محسوس را بالعيان درمىيابد و به هويت وجودى آن نائل مىشود.
[١] همان. ص ٢٧٩.