نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ٦ - مقدمه چاپ اول
اكنون با سرعت و اجمال زندگانى مرد بزرگى را كه اين مجموعۀ سخنان،نماينده روح بزرگوار اوست از نظر مىگذرانيم،تا از قوت يقين و ثبات ايمان او و بالنتيجه از ارزش اخلاقى و نفوذ معنوى سخنانش آگاه شويم.
^^^ در سرزمينى دور از مدنيّت،در ميان درّهاى خشك و بىحاصل، طفلى يتيم كه از رعايت پدر و محبت مادر محروم و از تعليم بىبهره بود پرورش يافت.طفوليت وى به گوسفندچرانى گذشت.فقير بود امّا امين و درستكار بود و روح وى در معبر زندگانى،از آلايش زشتى و پستى بر كنار ماند.در سن چهل سالگى بر ضدّ بتپرستى،و پستى و بيدادگرى كه در آن روزگار،در ميان مردمش سخت رواج داشت،قد برافراشت و مردم عرب را كه دائما چون درّندگان با يك ديگر در جدال و ستيز بودند،به يگانگى خواند و گفت بايد از پرستش بتان چشم بپوشند و خداى يگانه و بىشريك را كه نزائيده و زائيده نشده و كسى همتاى او نيست بپرستند و با يك ديگر برادر و برابر باشند و هيچ كس را جز به وسيلۀ پرهيزگارى امتيازى ندهند.
مالداران و متنفّذان قريش كه تعليمات او را مخالف مركزيّت مكه و بالنّتيجه،منافى سيادت اقتصادى و دينى و سياسى خود ميدانستند با تمام قوّت بمخالفتش برخاستند و تا آنجا كه قدرت و وسيله داشتند كوشيدند تا شايد او را از اين راه بازگردانند.نخست او را تهديد نمودند،سپس به مال و مقام تطميع كردند،اما از اين كارها، سودى نبردند.پس از آن روابط خود را با او و كسانش بريدند و آنها را در درّهاى محصور ساختند،ولى او از گفتار خويش دست بر نداشت و همچنان در كار دعوت خود استوار بود.مالداران قريش كه او را