نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ٣٧ - مقدمۀ چاپ دوّم
كسب لذت و اقناع شهوت نبود،بجز عايشه زن محبوب وى كه سترون بود،بيشتر زنان وى فرتوتان مانده از شوهر يا شوهران بودند كه در رعايتشان مصلحتى بود.حقا در آن تنور داغ تهامه كه زنان از فوران اعصاب نه ساله بالغ ميشوند،زن پنجاه و فزون ساله را بحكم دل بخانه نمىبرند.
به پندار من اين زنهاى مكرّر گرفتن،بدنبال آن آرزوى قوى يعنى پسر داشتن بود كه همۀ عمر به دل داشت كه در طبع انسانى حبّ حيات مقوّم ذات است و چون همۀ انسانها بحكم آن جبر كه در طبع اشيا هست از اين ورطه هلاك ميشوند،فرزند داشتن خاصه پسر كه حامل نام و مظهر مواريث پدر است،گوئى استمرار بقاى اوست و اگر خطا نكنم اين خاصّه،در مردم عرب نيرومندتر است.
در آن دوران كه محمّد(ص)بمكه بود و تشريف رسالت نداشت،پسر يا پسران او نزديك بلوغ بمردند و غم مرگشان دل وى را چون لالۀ صحرا داغدار كرد،عجب نيست اگر بخاصّه بشرى، پيوسته هواى فرزند پسرى به سر داشت و در پى اين آرزو كه تقدير از تحقيق آن دريغ داشت،زنان مكرر ميگرفت.اما خدا نميخواست و اين عقده نمىگشود.مخالفان مكه كه در زندگى وى خللى براى نمودار كردن ميجستند و نمىيافتند،از اينكه فرزند پسر نداشت به تعبير وى كوششها كردند كه: إِنّٰا أَعْطَيْنٰاكَ الْكَوْثَرَ به دفع آن آمده در مدينه نيز پسر نداشتن وى دستاويز معاندان بود و پراكنده بودند كه ساحرۀ يهودى وى را جادو كرده و بسيار عاديست كه مردى آرزومند،چون او بطلب فرزند پسر،زنان مكرّر بخانه برد.
در سالهاى آخر عمر كه تنش از حوادث ايام فرسوده بود و دل از حق ناشناسى كسان ريش داشت اين آرزو رخ نمود و ماهى چند