نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ١٢٦ - مقدمۀ چاپ دوّم
خود،حقى بزرگ بر مسلمانى دارد با اين حديث نادرست بيالايند!كه همۀ گناه وى آن بود كه دخترى چون فاطمه داشت كه همسر على شده بود و امويان از او خوش دل نبودند.
ابو طالب نيز بهمين جهت هدف واضعان حديث بود كه در بارۀ دين على سخن آسان نمىتوانستند گفت،اما از كفر ابو طالب،افسانه مىتوانستند ساخت كه وهن پدر،وهن پسر بود.
بخارى و مسلم،دو صحيح مطلق،روايت مىكنند كه چون مرگ ابو طالب در رسيد پيمبر پيش وى آمد و ابو جهل و عبد اللّٰه بن ابى اميه آنجا بودند،پيمبر گفت عمو!يك كلمۀ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ بگو كه نزد خدا براى تو گواهى دهم!ابو جهل و عبد اللّٰه گفتند اى ابو طالب!مگر از دين عبد المطلب بيزارشدهاى!پيمبر پيوسته شهادت بر او عرضه مىكرد و آن دو تن گفتار خويش تكرار ميكردند و آخر سخن كه ابو طالب گفت اين بود كه بر دين عبد المطّلبم و از لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ گفتن ابا كرد و پيمبر گفت مادام كه منعم نكنند براى تو آمرزش خواهم خواست و آيۀ منع استغفار كه از اين پيش گفتيم نزول آن را در بارۀ پدر پيمبر پنداشتهاند،در بارۀ وى آمد!و از اين نكته غافل بودهاند كه منع استغفار آيۀ ١١٤ سورۀ برائت است كه در مدينه آمده و مرگ ابو طالب در مكه بود.در اين حديث تنها تعريض ابو طالب نيست، تعريض عبد المطلب نيز كه جد پيمبر بوده هست كه او را نيز بناحق متهم داشتهاند.
بخارى و مسلم روايت ديگر دارند كه نزد پيمبر ياد ابو طالب كردند و وى گفت:«شايد شفاعت منش سود دهد و او را در آتشى نهند كه فقط تا قوزكش باشد و مغز سرش از آن بجوشد.»و باز روايت كنند كه عباس از پيمبر پرسيد:«آيا براى ابو طالب كه ترا حمايت