نهج الفصاحة - پاینده، ابوالقاسم - الصفحة ١٠٣ - مقدمۀ چاپ دوّم
باشد»كه نام شافعى محمّد بن ادريس ميبود.
و بعض جاعلان،قصّه گويان بودند كه به اقناع مستمعان،احاديث قصه وش ميساختند و بعضيشان در كار خويش جراتى عجيب داشتند.
احمد بن حنبل صاحب مسند معروف گويد:«من و يحيى بن معين در مسجد رصافه به بغداد نماز كرديم،پس از نماز يكى بپا ايستاد و گفت:
«احمد بن حنبل و يحيى بن معين روايت كردهاند كه پيمبر فرمود هر كه لا اله الا اللّٰه گويد خدا از هر كلمۀ او مرغى بيافريند با منقار طلا و پر مرجان و...»و قصهاى منمق بيش از بيست ورق گفت همه دروغ،و ما همچنان به تعجب خاموش بوديم تا او سخن بسر برد و پرسيديم:
اين حديث با تو كه گفت؟«گفت:«از احمد بن حنبل و يحيى بن معين شنيدهام.»يحيى گفت:«اينك من يحيى بن معينم و اين احمد بن حنبل است و از حديث پيمبر چنين سخنان نشنيدهايم.»قصه گو گفت:«تو يحيى بن معينى؟»گفت:«بله!»گفت:«شنيده بودم احمقى و اكنون يقين كردم،مگر در اين دنيا يحيى بن معين و احمد بن حنبل بودن منحصر به شماست؟من از هفده احمد بن حنبل روايت شنيدهام.» [١]و طبع افسانه دوست مردم اين قصّهها را مىپذيرفت و رواج مىداد.مقدسى گويد:«مردم چنينند اگر گوئى شترى پريد خوشتر دارند كه گوئى شترى دويد. [٢]
بدينسان تا اواخر قرن دوم به كوشش جاعلان،حديث منسوب به پيمبر فراوان شده بود و شمارۀ آن به ششصد و هفتصد هزار ميرسيد كه بگفتار دارقطنى صاحب صحيح معروف،حديث درست در آن ميان چون موى سپيد بر گاو سياه بود [٣]عمر بن عبد العزيز كه بر
[١] الجامع الاحكام القرآن.
[٢] البدء،و التاريخ.
[٣] زندگانى محمد.