شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٣ - بيان آن كه حصول علم و مال و جاه بد گوهران از فضيحت اوست و چون شمشيرى است كه افتاده است به دست راه زن
بيان آن كه حصول علم و مال و جاه بد گوهران از فضيحتِ اوست و چون شمشيرى است كه افتاده است به دست راه زن
|
بد گهر را علم و فن آموختن |
دادن تيغى به دست راه زن |
|
|
تيغ دادن در كف زنگىِّ مست |
به كه آيد علم ناكس را به دست |
|
|
علم و مال و منصب و جاه و قِران |
فتنه آمد در كف بد گوهران |
|
|
پس غزا زين فرض شد بر مؤمنان |
تا ستانند از كف مجنون سنان |
|
|
جان او مجنون تنش شمشير او |
واستان شمشير را ز آن زشت خو |
|
|
آن چه منصب مىكند با جاهلان |
از فضيحت كى كند صد ارسلان |
|
|
عيب او مخفى است، چون آلت بيافت |
مارش از سوراخ بر صحرا شتافت |
|
|
جمله صحرا مار و كژدم پُر شود |
چون كه جاهل شاه حكم مُرّ شود |
|
|
مال و منصب ناكسى كآرد به دست |
طالب رسوايى خويش او شده است |
|
|
يا كند بخل و عطاها كم دهد |
يا سخا آرد به ناموضع نهد |
|
|
شاه را در خانه بيدَق نهد |
اين چنين باشد عطا كاحمق دهد |
|
|
حكم چون در دست گمراهى فتاد |
جاه پنداريد در چاهى فتاد |
|
|
ره نمىداند قلاوزى كند |
جان زشت او جهان سوزى كند |
|
|
طفل راه فقر چون پيرى گرفت |
پيروان را غول ادبارى گرفت |
|
|
كه بيا تا ماه بنمايم تو را |
ماه را هرگز نديد آن بىصفا |
|
|
چون نمايى چون نديدستى به عمر |
عكس مه در آب هم اى خام غُمر |
|
|
احمقان سرور شدستند و ز بيم |
عاقلان سرها كشيده در گَليم |
|
ب ١٤٥١- ١٤٣٥ قِران: در اين بيت به معنى جلال و شكوه است و در آن اشارتى است به گفته منجمان كه «قران» گرد آمدن دو ستاره زهره و مشترى يا زحل و مشترى است و اگر مولودى بدان