تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٦١
همواره رو بدان سو كن كه در وقت درد و رنج به آن متوجه مى شوى و يا رب گويان با زانوى تسليم به زمين مى افتى ، چرا موقع درد و مرگ به آن پشت پردهء طبيعت و به پيشگاه خدا مى گرايى ، ولى وقتى كه آن عارضه از بين رفت ، لال مى شوى و از ذكر گفتن باز مى مانى وقتى كه مصيبت و بلايى به تو روى مى آورد ، شامهء تو قوىتر گشته ، بوى عظمت الهى را در مى يابى ، همين كه به آسايش رسيدى مى گويى : كجا ؟ كو آن راه به سوى خدا ؟ عجبا خداى تو آن خدا است كه فقط موقع بد بختى او را ببالينت احضار مى كنى وقتى كه نجات پيدا كرده و در خوشىها غوطه ور گشتى خدا را فراموش مى كنى معلوم مى شود كه خدا را نشناختهاى ، زيرا اگر راهى به معرفت خدا داشتى ، حال گرايش تو به آن پيشگاه ابدى ، دايمى و هميشگى بود .
آنان كه در لابلاى نوسانات عقل نظرى و گمانهاى پا در هوا كلافه شدهاند ، لحظات روشنايى و تاريكى آنها مختلف خواهد بود .
بار ديگر در باره عقل نظرى جزيى به تو بگويم : اين عقل گاهى مسلط بر واقعيات است ، گاهى سر نگون مى شود ، آن عقل كه از سقوط و نابودى بالاتر است ، عقل كل است .
بنا بر اين ، برو و اين انديشه و عقل نظرى را بفروش و حيرت عالى و ايده آل را به دست بياور . ( عقل و انديشه را به مرحلهء كمال برسان ] .
رو به ذلت ظاهرى ببر ، نه به تصاحب كشورها و ظواهر فريبنده . اگر ره به حق و حقيقت ببرى ، گام به محفلى خواهى گذاشت كه ساكنانش انديشه و تعقل نظرى حرفهاى را از دست داده ، در حيرت عالى فرو رفتهاند ، آن گاه است كه خواهى فهميد : در دورهء زندگانى .
((١١٤٧)) ما چو خود را در سخن آغشته ايم از حكايت ما حكايت گشته ايم
من اين لباس هستى مادى و موقت را كنار مى گذارم و به شكل سايه و افسانه و رويا در مى آيم ، تا بتوانم در مجمع و جزء سجده كنندگان حقيقى در آيم .