تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٥٧
اژدهاى موسى چونان سگ شكارى كه دم بجنباند و از شدت هيجان دم را چنان سخت به زمين بكوبد كه سنگ خارا را ريز ريز كند ، به دنبال او مى خزيد .
سنگ و آهن و هر چه را كه سر راهش بود با نفسش مى كشيد و با يك دم آهن را جويد و خرد مى كرد .
بلند مى شد و به بالاى برجها مى رفت ، مردم عموماً خواه از روم و خواه از زنگ ، از ديدن او فرار مى كردند . مانند شتر از دهانش كف بيرون مى انداخت .
بهر كس كه قطرهاى از آن كف رسيد به بيمارى جذام مبتلا مى گشت . صداى شقشق دندان آن اژدها دلها را از هيبت مى شكافت ، شيران سياه درنده جان خود را از دست مى دادند .
وقتى كه موسى به قوم خود رسيد ، گوشهء دهان اژدها را گرفت ، بار ديگر آن اژدها به دست موسى عصا شد . [١] موسى به آن عصا تكيه كرده مى گفت :
شگفتا حقيقت پيش ما مثل خورشيد روشن ، ولى بدان خصم پست فطرت فرعون مانند شب تاريك است ؟ شگفتا چرا اين سپاه خود باختهء فرعون روشنايى جهانى را كه از آفتاب بامدادى منور شده است نمى بيند ؟
((١١٠٩)) چشم باز و گوش باز و اين عمى خيرهام در چشم بندى خدا
شگفتا چه وضعى است من از آنان و به آنان خيره شدهام ، آنان نيز از من و به من خيره گشتهاند حقيقت چون بهارى كه روزگاران را تازه و خرم مى كند ، براى من چون گل سمن ، يا من در اين بهار حقيقت ، چون گل ياسمن ، ولى براى آنان خارستانى است مهلك
[١] مقدمهء داستان موسى ( ع ) به نحوى كه در ابيات مورد تفسير آمده است در مدارك معتبر ديده نمى شود . .