تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٣ - تفسير ابيات
بردن گربه دنبه را و رسوا شدن پهلوان
تفسير ابيات
بردن گربه دنبه را و رسوا شدن پهلوان
((٧٥٨)) چون شكم خود را به حضرت در سپرد گربه آمد پوست دنبه را ببرد
((٧٥٩)) در پىاش كردند و گربه مى گريخت كودك از ترس عتابش رنگ ريخت
((٧٦٠)) آمد اندر انجمن آن طفل خرد آبروى مرد لافى را ببرد
((٧٦١)) گفت آن دنبه كه هر صبحى بدان چرب مى كردى لبان و سبلتان
((٧٦٢)) گربه آمد ناگهانش در ربود بس دويديم و نكرد آن جهد سود پهلوان در لاف گرم و ذوقناك چون شنيد اين قصه گشت از غم هلاك منفعل شد در ميان انجمن سر فرو برد و خمش گشت از سخن
((٧٦٣)) خنده آمد حاضران را از شگفت رحمهاشان باز جنبيدن گرفت
((٧٦٤)) دعوتش كردند و سيرش داشتند تخم رحمت در زمينش كاشتند
((٧٦٥)) او چو ذوق راستى ديد از كرام بىتكبر راستى را شد غلام راستى را پيشهء خود كن مدام تا شوى در هر دو عالم نيك نام
تفسير ابيات وقتى كه شكم گرسنهء آن لاف زن خود را به خدا سپرد ، گربه از در در آمد و دنبه را برد ، هر چه گربه را دنبال كردند ، نتوانستند او را بگيرند . رنگ كودك بىنوا از ترس سبيل چرب لاف زن تغيير كرده ، فورا به همان مجمع كه لاف زن براى خود نمايى رفته بود ، آمد و گفت :
بابا جان آن دنبه را كه هر بامداد سبلت را با آن چرب مى كردى گربه برد و هر چه كه دنبالش دويديم نتوانستيم به او برسيم ، با اين خبر جان گداز طبل رسوايى لاف زن بصدا در آمد ، سر پايين انداخته ميان مردم سر افكنده گشت . همهء حضار انجمن خنديدند و حس رحم و مروتشان بحركت در آمد و از آن پس به مهمانىها دعوتش كردند و تخم رحمت در كشتزار زندگى او كاشتند .