تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٦ - باقى قصهء اهل سبا
((٣٧١)) يطلب الانسان فى الصيف الشتا فاذا جاء الشتاء أنكر ذا
((٣٧٢)) فهو لا يرضى بحال ابداً لا بضيق لا بعيش رغداً
((٣٧٣)) كلما نال هدى انكره قتل الانسان ما اكفره
((٣٧٤)) نفس زين سان است ز ان شد كشتنى اقتلوا انفسكم گفت آن سنى
((٣٧٥)) خار سه سويست هر سو كش نهى در خلد از زخم او تو كى رهى
((٣٧٦)) آتش ترك هوا در خار زن دست اندر يار نيكو كار زن
((٣٧٧)) چون ز حد بردند اصحاب سبا كه به پيش ما وبا به از صبا
((٣٧٨)) ناصحانشان در نصيحت آمدند از فسوق و كفر مانع مى شدند
((٣٧٩)) قصد خونِ ناصحان مى داشتند تخم فسق و كافرى مى كاشتند
((٣٨٠)) چون قضا آيد شود تنگ اين جهان از قضا حلوا شود رنج دهان
((٣٨١)) گفت إذا جاء القضاء ضاق الفضا تحجب الابصار إذا جاء القضاء
((٣٨٢)) چشم بسته مى شود وقت قضا تا نبيند چشم كحل چشم را
((٣٨٣)) مكر آن فارس چو انگيزيد گرد آن غبارت ز استغاثت دور كرد
((٣٨٤)) سوى فارس رو مرو سوى غبار ور نه بر تو كوبد آن مكر سوار
((٣٨٥)) گفت حق آن را كه اين گرگش بخورد ديد گرد گرگ چو زارى نكرد ؟
((٣٨٧)) گوسفندان بوى گرگ با گزند مى بدانند و به هر سو مى خزند
((٣٨٨)) مغز حيوانات بوى شير را مى بداند ترك مى گويد چرا
((٣٨٩)) بوى خشم شير ديدى باز گرد با مناجات خدا انباز گرد
((٣٩١)) بر دريد آن گوسفندان را به خشم كه ز چوپان خرد بستند چشم
((٣٩٢)) چند چوپانشان بخواند و نامدند خاك غم در چشم چوپان مى زدند
((٣٩٣)) كه برو ما خود ز تو چوپانتريم چون تبع گرديم هر يك سروريم
((٣٩٤)) طعمهء گرگيم و آن يار نى هيزم ناريم و آن عار نى
((٣٩٥)) همچنين بد جاهليت در دماغ بانگ شومى بردمنشان گرد زاغ