تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٤ - مسئلهء ششم - قبض و بسط وجدان الهى
اگر در موقع جفا كارىهايت گوشت را بمالد ، در حقيقت تاديبى است كه مى خواهد با آن تاديب تو را از حضيض نقص به اوج كمال برساند . هيچ مى دانى كه آن همه گرفتگىها و قبضهاى شكنجه آور كه روح تو را فرا مى گيرد از چيست ؟ اين بد بختى مرگبار ناشى از آن است كه در رفتار خويش ذكر خداوندى را ترك كردهاى .
آن انقباض روانى تاديبى است كه مى گويد : عهد كهن خود را كه با ما داشتى دگرگون مساز . [ حواست را در زندگى جمع كن ، وجدان تو كه انسان ناميده شدهاى وقتى كه سركوب مى شود و به جهت معصيتها وازده مى گردد ] ، ابتداء تو را با قبض و گرفتگىهاى روانى كيفر مى دهد ، وقتى كه به اين كيفرها هم اعتنا نكردى كم كم به صورت زنجير سختى مى شود كه روان تو را مى فشارد و پاى گيرت مى گردد .
آن رنجهايى كه اولا به شكل ناراحتىهاى معقول بروز مى كرد ، تدريجاً سرتاسر وجودت را در خود غوطه ور مى سازند ، تا بدانى كه رنجهاى ابتدايى معقول بىهوده نبوده بلكه اشارتهاى پر معنايى داشته است .
گمان مبر كه آن رنجها و گرفتگىها ، مشتى ناراحتىها بودند كه در اين زندگانى دنيا چند صباحى باعث شكنجهء تو بوده و سپس محو و نابود مى شوند ، بلكه همين انقباضها و گرفتگىهاى روحى پس از آن كه چشم از جهان بر بستى زنجير سنگين بارى به دست و پاى روح تو خواهند گشت .
مى خواهى بدانى كه اين پيش گويى ساختهء مغز من نيست ، بلكه خداوند بزرگ است كه اين جريان نكبت بار را خبر داده برو آيهء :
« و من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيامة اعمى . . » .
( كسى كه از ياد من روىگردان شود در اين دنيا معيشت پر اضطراب به او مى دهم و در رستاخيز نابينايش محشور مى كنم ) .
در آن هنگام كه يك دزد مال مردم را مى برد ، در نتيجه قبض و دل تنگى مانند خار در دلش مى خلد . [ وقتى كه اين حالت ناراحت كننده را احساس كرد ] با خويشتن