تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠٠ - منتخبى از بهترين اشعار هنرى لانگ فلو
((٤٤)) چون مزاج آدمى گِل خوار شد زرد و بد رنگ و سقيم و خوار شد
((٤٥)) چون مزاج زشت او تبديل يافت رفت زشتىّ رخش چون شمع تافت
((٤٦)) دايهاى كو طفل شير آموز را تا به نعمت خوش كند او را غذا
((٤٧)) گر ببيند راه يك پستان بر او بر گشايد راه صد بستان بر او
((٤٨)) ز ان كه پستان شد حجاب آن ضعيف از هزاران نعمت و خوان رغيف
((٤٩)) پس حيات ماست موقوف فطام اندك اندك جهد كن تم الكلام
((٥٠)) چون جنين بُد آدمى خونخوار بود بود او را تا كه از خون تار و پود
((٥١)) از فطام خون غذايش شير شد و از فطام شير لقمه گير شد
((٥٣)) گر جنين را كس بگفتى در رحم هست بيرون عالمى بس منتظم
((٥٤)) يك زمين خرّمى با عرض و طول اندرو بس نعمت و بىحد اكول
((٥٥)) كوها و بحرها و دشتها بوستانها باغها و كشتها
((٥٦)) آسمانى بس بلند و پر ضيا آفتاب و ماهتاب و صد سها
((٥٧)) از شمال و از جنوب و از دبور باغها دارد عروسىها و سور
((٥٨)) در صف نايد عجايبهاى آن تو درين ظلمت چهاى در امتحان
((٥٩)) خون خورى در چار ميخ تنگنا در ميان حبس و انجاس و عنا
((٦٠)) او به حكم حال خود منكر بدى زين رسالت معرض و كافر شدى
((٦١)) كاين محال است و فريب است و غرور ز ان كه هم كور است از اين معنى و دور
((٦٢)) جنس چيزى چون نديد ادراك او نشنود ادراك منكرناك او
((٦٣)) همچنان كه خلق عام اندر جهان ز آن جهان ابدال مى گويندشان
((٦٤)) كاين جهان چاه است بس تاريك و تنگ هست بيرون عالمى بىبو و رنگ
((٦٥)) هيچ در گوش كسى ز ايشان نرفت كاين طمع آمد حجاب ژرف و زفت