تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٩ - منتخبى از بهترين اشعار هنرى لانگ فلو
((٢٣)) باز خاكى را ببخشد حلق و لب تا گياهش را خورد اندر طلب
((٢٤)) چون گياهش خورد حيوان گشت زفت گشت حيوان لقمهء انسان و رفت
((٢٥)) باز خاك آمد شد اكَّال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر
((٢٦)) ذره ها ديدم دهانشان جمله باز گر بگويم خردشان گردد دراز
((٢٧)) برگها را برگ از انعام او دايگان را دايه لطف عام او
((٢٨)) رزقها را رزقها او مى دهد ز ان كه گندم بىغذايى كى زهد
((٢٩)) نيست شرح اين سخن را منتهى پارهاى گفتم بدان ز ان پاره ها
((٣٠)) جمله عالم آكل و مأكول دان باقيان را مقبل و مقبول دان
((٣٢)) اين جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلَّد مجتمع
((٣٣)) پس كريم آن است كاو خود را دهد آب حيوانى كه ماند تا ابد
((٣٤)) باقيات الصالحات آمد كريم رسته از صد آفت و اخطار و بيم
((٣٥)) گر هزارانند يك تن بيش نيست چون خيالات عدد انديش نيست
((٣٦)) آكل و مأكول را حلق است و ناى غالب و مغلوب را عقل است و راى
((٣٧)) حلق بخشيد او عصاى عدل را خورد او چندان عصا و حبل را
((٣٨)) و اندرو افزون نشد ز ان جمله اكل ز ان كه حيوانى نبودش اكل و شكل
((٣٩)) مر يقين را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خيالاتى كه زاد
((٤٠)) پس معانى را چو اعيان حلقهاست رازق حلق معانى هم خداست
((٤١)) پس ز ماهى تا به ماه از خلق نيست كه به جذب مايه او را حلق نيست حلق نفس از وسوسه خالى شود ميهمان وحى اجلالى شود
((٤٢)) حلق جان از فكر تن خالى شود وانگهان روزيش اجلالى شود حلق عقل و دل چو خالى شد ز فكر يافت او بىهضم معده رزق بكر
((٤٣)) شرط تبديل مزاج آمد بِدان كز مزاج بد بود مرگ بَدان