تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٣٩ - تفسير ابيات
بيمار كمى انديشيد و گفت : اى پيامبر گرامى در يادم نيست چه گفتهام ، مگر همت والاى خود را در بارهء من به كار ببرى تا به ياد بياورم .
حضور نور بخش پيامبر مصطفى صلى الله عليه و آله خاطرات او را شورانيده و آنها را با يك روشنايى با عظمت در درونش فروزان ساخت تا آن دعايى كه كرده بود به يادش آمد .
از دلهاى آدميان به يك ديگر روزنه اى وجود دارد ، نورى كه از آن روزنه ها به يك ديگر مى تابد مى تواند حق را از باطل تفكيك نمايد .
بيمار گفت : هم اكنون اى رسول خدا دعايى كه از روى فضولى كرده بودم به يادم آمد . من هنگامى كه گرفتار معاصى مى گشتم مانند غرق شدگان گردابهاى مهلك دست و پا مى زدم ، در جستجوى فرج و نجات از آنها بر مى آمدم مانند آن غريق بىنوا كه دست به هر خار و خسى براى نجات مى برد .
[ الغريق يتشبث بكل حشيش ] .
من هم بهر درى روى مى آوردم ، در آن هنگام كه تهديد و وعيدهاى تو را در بارهء عذاب سخت گنهكاران مى شنيدم مضطرب مى گشتم و چاره اى هم نمى ديدم ، زيرا - بند محكم بود و قفل ناگشودنى و كليدى در اختيار نداشتم ، نه مى توانستم تحمل نمايم و نه راه گريزى داشتم ، نه توانايى پيكار با كردارهاى گذشته خود و نه اميد توبه اى در خود مى ديدم ، از طرف ديگر ياورى جز حق تعالى براى من وجود نداشت ، در اين دشوارى لا ينحل گرفتار گشته بودم ، چنان كه هاروت و ماروت احساس خطر كردند و چاه بابل را براى كيفر ديدن خويش بر گزيدند .