تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٣ - تفسير ابيات
من با نيرويى از نمونهء آن قدرت روحانى موجوديت نابود شده تو را به هستى مبدل كردم .
من اين گونه توصيفات و توضيحات را كه با تو در ميان گذاشتهام به اندازهء گنجايش عقل تو است و الا قدرت واقعى انسانى را كه نمونه اى از قدرت مطلقه است نمى توان تشريح و توصيف نمود . اگر قصد كنى و به راه بيفتى و بخواهى و از خواب در گهوارهء طبيعت برخيزى ، آن موقع خودت درك خواهى كرد .
اگر من از ماجراى وحشتناكى كه زندگى تو را تا مرزهاى مخوف مرگ كشانيده بود شمه اى با تو باز گو مى كردم ، تو پيش از آن كه با نيش مار از پاى در آيى به آغوش مرگ مى افتادى . آرى اگر از واقعيت ماجرا اطلاعى پيدا مى كردى نه مى توانستى راه بروى و نه حالت قى كردن به تو دست مى داد ، [ در حقيقت اين علم نابجا تو را به پرتگاه مرگ رهنمون مى گشت ] .
من در آن ساعات فحش و ناسزاهاى تو را كاملًا مى شنيدم ، [ الفاظ زشت تو هنوز در گوشم طنين انداز است ، ولى مى دانى من در مقابل فحش و دشنام و پرخاش تو چه مى كردم ، بدون اين كه كمتر كينه اى از تو به دلم راه دهم پى در پى زير لبهاى خود به آهستگى مى گفتم : ] اى خداى مهربان اى كردگار عزيز مى خواهم زندگى يك فرد را نجات بدهم ، نجات دادن زندگى يك فرد بدون لطف و عنايت تو امكان ندارد ، اين امر عظيم را بر من و اين فرد كه در مرز زندگى و مرگ مضطرب است سهل و آسان فرماى .
كار بسيار دشوارى داشتم ، زيرا ، نمى توانستم علت و انگيزهء آن تكاپو و تقلا و وارد كردن شكنجه را به جان تو فاش بسازم و نه مى توانستم تو را رها كنم كه چند لحظهء ديگر قربانى راه نادانى خود شوى و با نگاه هاى خيره آفتاب جهان افروز را وداع كنى . خودم در دريايى از درد و ناراحتى غوطه ور بودم ، ولى سخنى جز اين نداشتم كه : پيغمبر ما مى فرمود :
خدايا قوم مرا ارشاد فرماى ، آنها نمى دانند .
آن مرد كه به زندگى تازه دست يافته بود در مقابل آن مرد سوار سجده ها