تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٩ - تفسير ابيات
پس از ساعتى كه از تلخى خربزه از خود بىخود شده بود ، رو به لقمان كرده مى گويد : اى جان جهان اين زهر را چگونه نوش جان كردى ؟ و اين قهر را چگونه به جاى لطف پذيرفتى ؟ صبر و شكيبايى تو تا چه حد است ، يا مگر تو دشمن جان خويشتنى ؟ چه شد كه تو دليلى نياوردى و بمن نگفتى من معذورم ، ساعتى مهلت بده [ تا بقيهء خربزه را بخورم ؟ ] لقمان در پاسخ او مى گويد : من از نعمتهاى عالى تو آن قدر بهره مند گشتهام كه از شرم و خجلت تو سرافكنده هستم ، من شرم داشتم از اين كه تلخى يك خربزه را با چشيدن هزاران شيرينىها از تو منعكس كنم و آن را نپوشانم مگر همه اجزايم از احسان و بخششهاى تو نروييده است ؟ مگر هر چه كه در مسير وجودى يك انسان از دام و دانه قرار مى گيرد تو براى من آماده نكرده اى ؟ با اين احوال اگر از چشيدن يك تلخى داد و فرياد بر آورم خاك صدها راه [ يا صدها بار خاك ] بر سرم باد ، من از آن دست اين خربزه تلخ را گرفتهام كه شكر بخش مى باشد . شيرينى دست شكر بخشت در آن خربزه تلخى نگذاشته بود . محبت است كه تلخىها شيرين ، مسها را طلا ، دردها را صافى ، دردها را شفا مى كند .
محبت خارها را گل ، سركه ها را شراب ، دارها را كه براى گرفتن جان است سرير عظمت ، بار سنگين را كه موجب ايستادن است متحرك مى سازد . محبت است كه زندانها را به گلشن مبدل مى سازد . بىمحبت گلشن مانند گلخن مى گردد . محبت است كه آتش را نور ، ديو را حور ، نيش را نوش ، شير را همچون موش مى كند . محبت سنگها را به روغن تبديل مى كند ، اگر محبت در كار نباشد موم نرم به آهن مبدل مى شود . محبت است كه اندوه ها را به شادى منقلب مى سازد ، غول گمراه كننده را به شكل راهبر در مى آورد . آرى بالاتر از اينها محبت به مرده ها جان مى بخشد ، شاه را بنده مى كند .
[ اما كدام محبت ؟ محبت كورانه زود گذر ؟ محبت توليد شده از انگيزه معمولى حيوانى ؟ كه به صورت كالا در آمده و براى سود جويى به همه كس و در همه حال عرضه مى شود ؟