تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٣ - منتخباتى از كتاب ( جنگ و صلح ) شاه كار تولستوى
يك مرتبه پير مرد مهربانى كه در سويس معلم بود و به پىير درس جغرافيا مى داد و مدتها پيش از ياد پىير رفته بود ، جاندار و زنده در نظرش مجسم شد .
پير مرد گفت :
- صبر كن و كره اى را به پىير نشان داد . اين كره گلولهء جاندار و لرزانى بود كه اندازهء معين و محدودى نداشت ، تمام سطوح اين گلوله از قطرات فشرده به هم تشكيل مى شد و تمام اين قطرات پيوسته در حركت و تغيير بود و گاهى چند تاى آنها به هم مى پيوست و از آن قطرهء واحدى به وجود مى آمد و زمانى يك قطره به چند قطرهء كوچكتر تجزيه مى شد . هر قطره مى كوشيد منبسط گردد و فضاى بزرگتر را به دست آورد ، اما قطره هاى ديگر كه متوجه همين هدف بودند آن را مى فشردند ، گاهى آن را در خود جذب مى كردند و زمانى خود جذب آن مى شدند .
معلم پير گفت :
- اين زندگى است پىير با خود مى انديشيد : چقدر ساده و روشن است چگونه من نمى توانستم اين مطلب را پيش از اين دريابم معلم گفت :
خدا درميان است و هر قطره براى اين كه او را به حد امكان به ميزان بزرگترى در خود منعكس سازد مى كوشد تا بيشتر منبسط گردد و هر قطره رشد و نمو مى كند ، با قطرات ديگر در هم مى آميزد و منقبض مى شود و به سطح مى آيد و در سطح منهدم مى گردد و باز به عمق فرو مى رود و دو باره در سطح ظاهر مى شود . كارتايف چنين بود ، از هم متلاشى و ناپديد شد . » [١] ناپلئون با پالتوى گرم پوست خز نه فقط رفقاى خود ، بلكه مردمى كه مى پنداشت ايشان را به آن جا آورده است ترك كرده به خانهء خود مى گريزد و احساس مى كند كه
[١] همان مأخذ ، ج ٤ ، ص ١٨٢ - ١٨١ . .