تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٤٠ - دانستن پيغمبر كه سبب رنجورى آن شخص از گستاخى بوده است در دعا
((٢٢٩٧)) كم نمودن مر و را پيروز بود ز ان نمودن روز او نوروز بود
((٢٢٩٨)) آن كه حق پيشش نباشد در ظفر دان كه خرگوشش نمايد شير نر كم نمودن بس خجسته روز بود كه حقش يار و طريق آموز بود
((٢٢٩٩)) واى اگر صد را يكى بيند ز دور تا به چالش اندر آيد از غرور
((٢٣٠٠)) ز ان نمايد ذو الفقارى حربه اى ز ان نمايد شير نر چون گربه اى
((٢٣٠١)) تا دلير اندر فتند احمق بجنگ و اندر آرَدشان بدين حيلت به چنگ
((٢٣٠٢)) تا به پاى خويش باشند آمده آن فليوان جانب آتشكده
((٢٣٠٣)) كاه برگى مى نمايد تا تو زود پف كنى او را برانى از وجود
((٢٣٠٤)) هان كه آن كه كوه ها بر كنده است زو جهان گريان و او در خنده است
((٢٣٠٥)) مى نمايد تا به كعب اين آب جو صد چو عوج بن عنق شد غرق او
((٢٣٠٦)) مى نمايد موج خونش تل مشك مى نمايد قعر دريا خاك خشك
((٢٣٠٧)) خشك ديد آن بحر را فرعون كور تا درو راند از سر مستى و زور
((٢٣٠٨)) چون در آمد در تگ دريا بود ديدهء فرعون كى بينا بود
((٢٣١٠)) قند بيند خود شود زهر قتول راه بيند خود بود آن بانگ غول
((٢٣١١)) اى فلك در فتنهء آخر زمان تيز مى گردى بده آخر زمان
((٢٣١٢)) خنجر تيزى تو اندر قصد ما نيش زهر آلوده اى در فصد ما
((٢٣١٣)) اى فلك از رحم حق آموز رحم بر دل موران مزن چون مار زخم
((٢٣١٥)) كه دگرگون گردى و رحمت كنى پيش ازين كز بيخ ما را بر كنى
((٢٣١٦)) حق آن كه دايگى كردى نخست تا نهال ما ز آب و خاك رست
((٢٣١٧)) حق آن شه كه تو را صاف آفريد كرد چندان مشعله در تو پديد
((٢٣١٨)) آن چنان معمور و باقى داشتت تا كه دهرى از ازل پنداشتت
((٢٣١٩)) شكر دانستيم آغاز تو را انبياء گفتند آن راز تو را