تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٧ - توضيح
بو حنيفه داد اين فتوى تو را شافعى گفته است اين اى ناسزا ؟
((٢٢١٠)) اين چنين رخصت بخواندى در وسيط يا به دست اين مسئله اندر محيط ؟
اين بگفت و دست بر وى بر گشاد دست او كين دلش را داد داد
((٢٢١١)) گفت حقستت بزن دستت رسيد اين سزاى آن كه از ياران بريد من سزاوارم به اين و صد چنين تا چرا ببريدم از ياران به كين گوش كردم خدعه و افسوس تو مى زنم بر سر كه شد ناموس تو زد و را القصه بسيار و بخست كرد بيرونش ز باغ و در ببست هر كه تنها ماند از ياران خود اين چنين آيد مر او را جمله بد
((٢١١٢)) پس عيادت از براى اين صله است وين صله از صد محبت حامله است
توضيح اين داستان در كتاب جوامع الحكايات عوفى چنين آمده است :
يك مرد كه صاحب باغى بود روزى به باغ خود وارد شد و چهار نفر را در باغ ديد ، اين چهار نفر از اصناف مختلف بودند :
١ - فقيه .
٢ - شريف ( از سادات ) .
٣ - لشكرى .
٤ - بازرگان .
اين چهار نفر مشغول چيدن و خوردن ميوه ها بودند ، صاحب باغ رسيد و ديد ميوه هاى زيادى را تلف كردهاند ، اين باغبان مرد هشيارى بود ، با خود انديشيد و گفت : اينان چهار نفراند و در حال اجتماع ، من نمى توانم با آنها مبارزه كنم ، لذا رو گردانيد به فقيه و گفت : تو مردى عالم و پيشواى ما هستى و مصالح دنيا و آخرت ما به قدم و قلم علماء بستگى دارد .
آن مرد دوم هم سيد و از خاندان پيغمبر ما است و ما همگى دوستداران اين خاندان هستيم ، زيرا محبت آنان بر همهء ما به دستور خداوندى :