تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٤٧ - سبب پريدن و چريدن مرغى با مرغ ديگر كه جنس او نبود
سبب پريدن و چريدن مرغى با مرغ ديگر كه جنس او نبود
((٢١٠٣)) آن حكيمى گفت ديدم هم تكى در بيابان زاغ را با لكلكى
((٢١٠٤)) در عجب ماندم بجستم حالشان تا چقدر مشترك يابم نشان
((٢١٠٤)) چون شدم نزديك من حيران و دنگ خود بديدم هر دوان بودند لنگ
((٢١٠٦)) خاصه شهبازى كه او عرشى بود با يكى جغدى كه او فرشى بود
((٢١٠٨)) آن يكى نورى ز هر عيبى برى وين يكى كورى گداى هر درى
((١١٠٩)) آن يكى ماهى كه بر پروين زند وين يكى كرمى كه بر سرگين تند
((٢١١٠)) آن يكى يوسف رخى عيسى نفس وين دگر گرگى و يا خر با جرس
((٢١١١)) آن يكى پران شده در لا مكان وين يكى در كاهدان همچون سگان آن يكى سلطان عالى مرتبت وين يكى در گلخنى در تعزيت آن يكى خلقى ز اكرامش خجل وين دگر از بىنوايى منفعل آن يكى سرور شده ز اهل زمان وين دگر در خاك خوارى بس نهان
((٢١١٦)) بلبلان را جاى مى زيبد چمن مر جعل را در چمين خوشتر وطن
((٢١١٢)) با زبان معنوى گل با جعل اين همى گويد كه اى گنده بغل
((٢١١٣)) گر گريزانى ز گلشن به گمان هست آن نفرت كمال گلستان
((٢١١٤)) غيرت من بر سر تو دور باش مى زند كاى خس از اين در دور باش
((٢١١٥)) ور بياميزى تو با من اى دنى اين گمان آيد كه از كان منى گر در آميزد به من آن زهرناك موش و دريا باشد و ماهى و خاك
((٢١١٧)) حق مرا چون از پليدى پاك داشت چون سزد بر من پليدى را گماشت
((٢١١٨)) يك رگم ز يشان بد و آن را بريد در من آن بد رگ كجا خواهد رسيد