تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٠ - تفسير ابيات
بر زير درخت سيبى مى رساند . سيبهاى زيادى زير آن درخت ريخته و با گذشت زمان گنديده و پوسيده شده بود ، مرد سوار خشونت مى گويد : اى مرد كه درد سر تا پاى با تمام : اى امير ، من با تو چه كردهام وجودت را گرفته است اين سيبها را بخور ، آن مرد دردمند و هراسان آن قدر از آن سيبها خورد كه نزديك بود بر گرداند . فرياد مى زد كه اين ستمها را بر من روا مى دارى اگر حقيقتاً دشمنى اصيل با من دارى يك باره با تيغ برانت مرا بكش . چه ساعت شومى بود كه بر من پديدار گشتى ، خوشا به حال كسى كه تو را نديده باشد .
آخر من كه به تو جنايتى نكردهام ، گناهى مرتكب نشدهام ، كم و بيشى در وظايفم نداشتهام ، آيا ملحدين در حق بىگناهان چنين ستمى را روا مى دارند ؟ من مى خواهم از درد دل و شكنجه با تو سخن بگويم خون از دهانم مى چكد . من كه توانايى مقابله با تو را ندارم ، خدا تو را به كيفرت برساند . بدينسان هر لحظه مرد مضروب نفرين تازه اى سر مى داد و آن مرد سوار همچنان به كار خود مشغول بود ، او را مى زد و به دويدن در صحرا مجبورش مى ساخت . زخم گرز و دويدن پياده در دنبال آن مرد سوار ، مى دويد و بر رو مى افتاد ، شكم پر ، خواب آلوده با اعضاى سست و از حال رفته ، جراحتهاى فراوانى پاها و روى و ساير اعضايش را فرا گرفت .
تا شامگاه مرد مار خورده را مى كشيد و قدرت او را مى كاست ، تا در نتيجهء آن ضربه ها و خوردن سيبهاى گنديده و پوسيده حالت قى كردن به او دست داد . همين كه خورده ها را بر گرداند مارى در ضمن همان خورده ها بيرون جست . مرد مار خورده وقتى كه ديد مارى از درون او بيرون آمد ، از خوشحالى در مقابل آن سوار نكو كار رو به سجده افتاد ، از هيبت آن مار سياه خطرناك و فربه تمام دردها را كه تا آن ساعت چشيده بود فراموش كرد . پس از آن زبان به اعتذار و سپاس گشوده چنين گفت : آيا تو فرشتهء رحمت ، يا نمايندهء خدا و ولى نعمتم بودى ؟ چه خوش ساعتى نابود باد آن جهل و ] بود كه به ديدارت نايل شدم ، من مرده بودم ، تو مرا مانند يك [ غفلت كه انسان را تا درجهء جمادى ساقط مى كند ، چه سقوطى پستتر از آن كه : حيات تازهام بخشيدى ، خوشا به حال كسى كه روى تو بيند و وصال كوى تو نصيبش گردد .