تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٨ - رنجانيدن اميرى خفتهاى را كه مار در دهانش رفته بود
((١٨٩٦)) گفت تو خود جبرئيل رحمتى يا خدايى كه ولى نعمتى ؟
((١٨٩٧)) اى مبارك ساعتى كه ديديم مرده بودم جان نو بخشيديم اى خنك آن را كه بيند روى تو يا در افتد ناگهان در كوى تو
((١٨٩٨)) تو مرا جويان مثال مادران من گريزان از تو مانند خران
((١٨٩٩)) خر گريزد از خداوند از خرى صاحبش در پى ز نيكو گوهرى
((١٩٠٠)) نز پى سود و زيان مى جويدش ليك تا گرگش ندرّد يا ددش
((١٩٠٢)) اى روان پاك بستوده تو را چند گفتم ژاژ و بىهوده تو را
((١٩٠٣)) اى خداوند و شهنشاه و امير من نگفتم جهل من گفت آن مگير
((١٩٠٤)) شمه اى زين حال اگر دانستمى گفتن بىهوده كى تانستمى
((١٩٠٥)) بس ثنايت گفتمى اى خوش خصال گر مرا يك رمز مى گفتى ز حال
((١٩٠٦)) ليك خامش كرده مى آشوفتى خامشانه بر سرم مى كوفتى
((١٩٠٧)) شد سرم كاليوه عقل از سر بجست خاصه اين سر را كه مغزش كمتر است
((١٩٠٨)) عفو كن اى خوب روى و خوب كار آن چه گفتم از جنون اندر گذار
((١٩٠٩)) گفت اگر من گفتمى رمزى از آن زهرهء تو آب گشتى آن زمان
((١٩١٠)) گر تو را من گفتمى اوصاف مار ترس از جانت بر آوردى دمار
((١٩١١)) مصطفى فرمود گر گويم براست شرح آن دشمن كه در جان شماست
((١٩١٢)) زهره هاى پر دلان در هم درد نى رود ره نى غم كارى خورد
((١٩١٣)) نى دلش را تاب ماند در نياز نى تنش را قوت صوم و نماز
((١٩١٤)) همچو موشى پيش گربه لا شود همچو ميشى پيش گرگ از جا رود
((١٩١٥)) اندرو نى حيله ماند نى روش پس كنم ناگفته تان من پرورش
((١٩١٦)) همچو بو بكر ربابى تن زنم دست چون داود در آهن زنم
((١٩١٧)) تا محال از دست من حالى شود مرغ پر بر كنده را بالى شود
((١٩١٨)) چون يد اللَّه فوق ايديهم بود دست ما را دست خود فرمود احد
((١٩١٩)) پس مرا دست دراز آمد يقين بر گذشته ز آسمان هفتمين