تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٤ - نظم براى جهان ( بدون خود ) همان عدالت براى جهان ( با خود ) ناميده مى شود
ديگرى را در تحركات و بينشهاى خويش سراغ ندارند ، هر دو مفهوم نظم و عدالت را با همان دانش محدود و گرايش شخصى به موقعيت ( خود ) تفسير كرده ، به هر دو الزام و بايستگى را مى چسبانند .
براى گربهء گرسنه بهترين نظم در جهان هستى اين است كه به جاى كهكشانها در آسمان لانهء موش ساخته شود و بهترين عدالت اين است كه موشهايى كه از آسمان خواهند باريد به اقيانوسها نبارند ، بلكه به گوشهء حياط آن روستا كه در فلان ده دور افتاده كه گربهء حاكم بر جهان هستى ما در آن جا نشسته و چشمانش را به سوى سوراخهاى حياط دوخته است ببارد .
براى يك مرد پيروزى طلب مثال تيمور لنگ و ناپلئون كوتاه قد ، نظم و عدالت و قانون و هندسهء الهى و جبر و قضا و قدر و سر نوشت در دو كلمهء مختصر خلاصه شده است :
هيچ كس سر راه پيروزى من نايستد اما ( خود عالى ) و رشد يافته با پيش رفت تدريجى كه او را از ( خود طبيعى ) دور و به واقعيتهاى هستى نزديكتر مى كند ، كم كم احساس مى كند كه : با اين كه كهكشانها و الكترونها در مدار خود قابل خوردن و آشاميدن و هم خوابگى با او نيستند واقعيت دارند و از قوانينى تبعيت مى كنند .
در اين مرحله با اين كه تفسير عدالت هنوز به كلى از مدار گرايش او نتوانسته است رها شود ، اما به طور قطع پديدهء نظم خود را از چنگال بازيگرى او خلاص كرده ، اكنون ديگر اين گونه زمزمه مى كند :
گل خندان كه نخندد چه كند علم از مشك نبندد چه كند نار خندان كه دهان بگشاده است چون كه در پوست نگنجد چه كند مه تابان به جز از خوبى و نار چه نمايد چه پسندد چه كند آفتاب ار ندهد تابش و نور پس بدين نادره گنبد چه كند سايه چون طلعت خورشيد بديد نكند سجده نيفتد چه كند