تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦ - منتخباتى از كتاب فلسفهء زندگى ١٧١ تولستوى ١٨٧
محشر كبرى و مناقضات عظمى در مردمان بزرگ براى شناختن حيات بشرى بر پا مى شود .
انسانى كه به واسطهء وجدان حساس به هوش آمد ، پيش خودش مى گويد : حيات من تماماً عبارت است از ميل و رغبت به سعادت شخصى ، به جز اين كه عقل نغمهء ديگر مى سرايد و زمزمه اش اين است : كه چنين سعادتى ناياب و هر عملى كه براى وصول به اين سعادت به جا آورم و هر وسيله اى براى رسيدن به اين مقصود تحصيل كنم ، نهايتش به مرگ و زوال و پايانش به نيستى و اضمحلال مى رسد . من در آرزوى سعادت و جستجوى حياتم ، لكن به آن چه در ظاهر و باطن خود مى نگرم عاقبتش جز مرگ چيز ديگرى نيست چگونه زندگانى كنم چه عملى سزاوار است به جا آورم ؟ آيندهء من چه خواهد بود ؟ از اين سؤالات جوابى نخواهى شنيد . » [١] « لكن اين قوهء بزرگى كه در طبيعت انسان خلق شده عيش را بر او حرام و وادارش مى كند بكشتن خود و قطع رشتهء اين حيات تلخ ناگوار ، تا از عذاب داخلى كه در نتيجهء وجدان حساس بر او عارض شده نجات يابد ، اين است كه در دورهء ما انتحار و خودكشى بىشمار است . » [٢] « آن چه بر طفل شير خوار صدق مى كند بر مردى هم كه از عقل محروم يا در زندگانى خود حيران است صدق مى كند ، زيرا ، كه هر دو آنها از حيات خود و ديگران چيزى درك نمى كنند و به همين جهت نمى توان گفت كه حيات آنها حيات صحيح و درست بشرى است .
شروع حيات انسان فقط از زمان ظهور وجدان حساس است كه فوراً او را به حيات گذشته و حال خود و ديگران تذكر مى دهد و او را آگاه مى سازد به اين كه هر فردى علاقه و ارتباط تام دارد بدرد و مرگ و در نتيجه مردم را وادار مى كند ، به افكار نفع شخصى و احساس اين كه زندگانى آنها به خطرات و موانعى مواجه خواهد شد كه
[١] همان مأخذ ، ص ٥٢ و ٥٣ . .
[٢] همان مأخذ ، ص ٥٥ . .